به نام او
وقتی کسی را نداشته باشی با او حرف بزنی، بهترین راه تنها نوشتن است. هیچ مهم نیست که این حرف ها اسرار مگوی زندگی باشند یا همین صحبت های پیش پا افتادهی زندگی. اهمیت کار آخرین لحظه خودش را نشان می دهد، آن موقع که نفسی از سینه بیرون می دهیم و زل می زنیم به چشمان طرف مقابل و منتظر عکس العمل او می مانیم. اگر شخص با کمالات و فهمیده ای باشد، پلک می زند، کمی سرجایش جا به جا می شود می گوید: می فهمم... بعد لب هایش به طرف گوش هایش کشیده می شود و انتهای رفاقتش دستی است که روی شانه ات فرود می آید. اما اگر انسانی ناخوشایند باشد، برایت از آخرین روش ها و فلسفه های روان شناختی عصر خود چیزی شبیه ژاکت بی رنگ و بد قواره ای می بافد و مضحک تر از همه اینکه تلاش می کند آن را به تن کنی!!
موجوداتی یا بهتر بگویم فرشته هایی در اطرافمان هستند که بی صبرانه منتظرند با آنها صحبت کنیم، درد دل کنیم، رازهای نهفته در صندوقچه قلب و تفکرات لجام گسیخته ذهنمان را برایشان باز گو کنیم. و آنها تنها با نگاهشان، لبخندشان و گاهی اخم کردنشان به ما گوش می دهند. این فرشتهها همان نوزادان کوچک و بی آزارهستند. همان هایی که دنیایی عجیب و رویایی در برابر ما به نمایش می گذارند.
توجه کنید و یا حتی یکبار امتحان کنید: با نوزادی که شیرش را خورده، پوشاکش عوض شده و حالا شاد و شنگول پاهایش را به اطراف تکان می دهد وگاهی صدایی از انتهای بی کلام گلویش بر میخیزد شروع به صحبت کنید. در ابتدا دست از حرکاتش می کشد، لحظه ای به تمام چهره شما نگاه می کند. بعد در حالی که هنوز چشم به شما دوخته به کار خودش ادامه می دهد. با این نگاه به شما اعلام آمادگی می کند که حاضر است به صحبتهای شما در حین انجام کار خود گوش کند. شروع کنید، با طمانینه و صبر حرف بزنید. گاهی مکث کنید، زمانی متناسب با کلمات لبخند بزنید و یا اخم کنید. لحظه ای بعد به دهان شما که در حال باز و بسته شدن است نگاه می کند، بی حرکت می ماند. پلک می زند و دوباره کار خود را می کند. موضوع را گرفته !... وقتی که مکث می کنید، صدای مجهولی شبیه خ...خ...خ... از او خواهید شنید که همان " خب " خودمان است، یعنی خب ادامه بده... شما از ناراحتی می گویید، صدایتان اندوهگین است، خواهید دید که او این بار به چشمانتان نگاه می کند و با حزن و اندوه پلک می زند. گاهی برای اینکه شما راحت تر حرفتان را بزنید به نقطه ای دیگر زل می زند. مدتی که گذشت حرکات دست و پایش آهسته تر می شود و در آخر نفس عمیقی می کشد و به یکباره چهار دست و پایش را درهوا تکان می دهد. می خواهد شما را با این حرکت ناگهانی از قعر غم و اندوهتان خارج کند. و مطمئن است که می تواند. چون حالا شما با چشمانی گرد و بهت زده به او نگاه می کنید و از خود می پرسید این چه حرکتی بود؟... او پشت دستش را بین لثه های قرمزش می برد تا شما متوجه خنده اش نشوید! شما دوباره حرف می زنید. این بار از زیبایی، ازآنچه دوست دارید، ازآنچه شما را شاد می کند، لبخند می زنید، می خندید... او با بیشتر کردن دامنهی حرکت دست و پایش شما را تشویق می کند به صحبت های بیشتر. زبانش را بیرون می آورد، ذوق می کند و حقیقتا از ته دل می خندد، تا جایی که آب از گوشه دهانش راه می افتد. بعد دیگر طاقت ندارد. دو دستش را به سمت شما دراز می کند. با چشمان معصومش زل می زند به شما. خسته می شود. تجدید قوا می کند و دوباره دست دراز می کند. با چشمانش از شما می خواهد او را بلند کنید.
او را در آغوش می گیرید طوری که بتواند راحت ازپشت به شما تکیه کند. لحظه ای می گذرد خودش را در شما جای می دهد. بعد سرش را روی سینه شما می گذارد. حالا انگشتتان را میان مشت نیمه بسته اش بگذارید، خواهید دید که مشتاقانه آنرا می فشارد. اعلام می کند با تمام کوچکی ام انگشت تو را می فشارم... بعد به نقطه ای خیره نگاه می کند.
این لحظه ای است که اشک در چشمان من حلقه می زند و آرزو می کنم ای کاش می فهمیدم هم اکنون به چه چیز می اندیشد !!!
سلام
پاسخ دادنحذفچقدر قشنگ بود
لذت بردم
kheili ziba bood
پاسخ دادنحذفbe dele man ke neshast
dast marizad
آخی...نازی.آره چقدرم بامزه هستن این جور بچه ها.
پاسخ دادنحذفخیلی باحال تعریف کردی
دمت گرم
vooooooooooooooooiiiiiii
پاسخ دادنحذفdelam mikhad bokhorameshoon
blog e ghashangi dari
man kheili bahash hal kardam
خیلی جالب نوشتی
پاسخ دادنحذفدیدگاهت برام جالب بود
اینکه اینهمه گرم و زنده این موقعیت رو توصیف کردی واقعا تحسین برانگیزه
آخی
پاسخ دادنحذفواقعا دلم بچه کوچولو خواست
تا باهاش حرف بزنم
خیلی وقتا شده اینقدر دلم می گیره که حتی یه بچه کوچولو هم نیست
که باهاش حرف بزنم اونوقت با خالق بچه کوچولو حرف می زنم
خیلی دوست داشتم
مرسی
بی زحمت عکستون رو هم بذارین توی وبلاگ