۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

کارت تبریک...

به نام او

مرد کنار در اتاق ایستاده بود و به شکم سفید رنگ پسرش که گوشی دکتر رویش جا‌به‌جا می‌شد نگاه می‌کرد. زن بالای سر پسرک روی تخت نشسته بود و با چهره‌ای مضطرب موهای سیاه پسرش را نوازش می‌کرد. با چشمانی نگران به ساعت دیواری روبرویش نگاهی کرد. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود. مرد پای پیاده تا چهار خیابان پایین‌تر دویده بود و با دکتر برگشته بود. پسرک تند تند نفس می‌کشید و دکتر عمیق. چهره‌ی خیس پسرک زیر نور بی فروغ اتاق می‌درخشید. دکمه های جلیقه دکتر باز بود و کلاهش روی زمین جلوی پای مرد به پشت افتاده بود و توی سیاهی کف اتاق پنهان بود. دکتر سرنگ را روی حوله کنار دستش گذاشت. مرد دستمالی روی گردن و پیشانی‌اش کشید و گفت: «دکتر؟... » زن چشم از پسرش برداشت و از کنار شانه های دکتر که چهره اش را می پوشاند با نگاهی مملو از درماندگی و یاس از مرد خواست که دکتر را به حال خودش بگذارد. دکتر ریش بزی پرپشتی داشت و وسط سرش خالی بود. مچ دست پسرک را گرفت و به ساعت دیواری نگاه کرد. زن و مرد هم به ساعت خیره شدند. کاغذ دیواری ها کهنه بود. قسمت بالای بخاری دود نشسته بود. کف اتاق از کفپوش نامرغوبی پوشیده شده بود که با جابه‌جا شدن دکتر صدا می‌کرد. پشت سر زن کمد بلند و کتابخانه کوچکی قرار داشت. کتاب‌ها به شکل نامرتبی چیده شده بودند، آنقدر نا‌منظم که مصنوعی به‌ نظر می‌رسیدند. دکتر دست پسرک را روی تخت آرام رها کرد. مرد سرجایش جابه‌جا شد و گفت: «خب دکتر؟...» این بار زن نگاهش نکرد. دکتر به زن لبخندی زد و دکمه‌های جلیقه اش را بست. بعد رو کرد به مرد گفت:« به موقع اومدید دنبالم، تا صبح راحت می‌خوابه...» بعد چشم انداخت به سیاهی پشت پنجره. باد زوزکشان از میان درختان پیاده رو عبور می‌کرد وگاهی خودش را به شیشه می‌کوبید. زن دکمه‌های پیرهن پسرش را بست. نفس های پسر رو به آرا‌می می رفت. مرد کت روشنی به تن داشت که آخرین دکمه اش به نخی آویزان بود. مرد گفت: «متشکرم دکتر، نمی‌دونم چطور از شما تشکر کنم...» دکتر گوشی اش را داخل کیف گذاشت، کاغذی به دست مرد داد و سینه اش را صاف کرد گفت: «داروها یادتون نره...» بعد مثل اینکه به یاد چیز مهمی افتاده باشد نگاهی به زن کرد. زن سرش را تکان داد. دکتر به سمت پسرک چرخید و به او نگاه کرد، اما چشمانش نشان می‌داد حواسش جای دیگری ست. زن ایستاد و دستهایش را جلوی بدنش درهم کرد. مرد منتظر بود دکتر حرفی بزند. دکتر برگشت بالای سر پسرک. همان جایی که ا‌و را معاینه کرد. انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت. کمی عقب رفت. مثل کسی که هنگام زمین خوردن تعادلش را حفظ می‌کند. زن گفت: «دکتر ممنونم. شما جون پسرم و نجات دادید. کارتون واقعا انسانی بود...» صدایش آرام و دلنشین بود. بعد به مرد اشاره کرد. دکتر توجهی به حرف های زن نکرد. مرد درحالی که کمی دستپاچه شده بود گفت: «بله واقعا همین طوره...» بعد دستش را روی موهایش کشید و با لبخندی غمناک ادامه داد: «حقیقت اینه که من مدتی هست که بیکار شدم، البته موقتی هست...» دکتر چهره ای متفکرانه به خود گرفت و دوباره به جایی بیرون خیره شد. باد شدیدتر شده بود. صدای بهم خوردن در و پنجره ها به گوش می‌رسید. مرد نزدیک تر شد. زن از نگاه‌های دکتر مضطرب شد. نمی‌توانست پیش بینی کند. مرد با زبان لبش را خیس کرد گفت: «می دونید داستانش یه کمی طولانی و عجیبه...» مکثی کرد و به زن نگاه کرد. زن با نگاه تشویقش کرد. مرد قدمی دیگر به جلو برداشت، خواست دنباله حرفش را از سر بگیرد که متوجه شد پایش روی چیزی رفت. به زیر پایش نگاه کرد. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: «احتمالا بارون میاد...» مرد خم شد و کلاه سیاهی که یک طرفش خم شده بود را بالا آورد. دکتر سرش را به سمت در اتاق برگردا‌ند. در یک لحظه چشمانش از شادی برق زد. با لحنی پرشور گفت: «آه خدای من‌! کلاه من دست شماست...» جلوی مرد ایستاد و آن را گرفت گفت: «می دونید، من دیروز پنجاه ساله شدم. یه جشن ساده بود، فقط من وهمسرم، بچه هام اینجا نیستن ولی برام کارت تبریک فرستادن..» نگاهی به زن انداخت و با تبسم گفت: «این کلاه هدیه همسرم هست، اون واقعا زن خوبیه...» بعد کلاه را روی سرش گذاشت. چهره اش در سایه ای از آسودگی که برای زن ومرد غریب بود فرو رفت، مثل اینکه افکارش از یک طوفان سهمگین به یک آرا‌مش تازه رسیده باشد. مرد دکتر را در سکوتی که تنها شایسته آن لحظه بود بدرقه کرد. زن کنار پنجره ایستاد، باران شروع به باریدن کرده بود و باد همچنان خیابان را در قبضه خود داشت. دکتر کلاه را روی سرش محکم گرفت و با قدم هایی مطمئن در سیاهی نیمه شب ناپدید شد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر