به نام او
پسر بچه ای که روبروی من نشسته بود سرگرم بازی با گوشی موبایل پدرش بود. از برق چشمان و حرکت های ناگهانی پاهایش که از سر شوق بود می شد حدس زد که درگیر یک بازی هیجان انگیز است. پدرش رنگ پریده و عرق نشسته با چشمانی نیمه باز به نقطهای نامعلوم روی دیوار پشت سر من خیره مانده بود. خانم منشی سر از جدول امروزش در نمی آورد، ته مداد را داخل مقنعه اش می گرداند و حروف را روی لبش بی صدا جابه جا می کرد. چند مجله و روزنامه تاریخ گذشته بی هیچ نظم و ترتیبی تمام سطح میز شیشه ای لک دار وسط اتاق انتظار را پوشانده بودند. دوباره تمام جواب های آزمایش و دفترچه بیمه پیرزن پخش زمین شد. مرد که دم و بازدم خسته اش حکایت از شدت بیماری اش داشت، نگاهی به پسرش انداخت و سرش را در جهت گلهای مصنوعی کنارش که هیچ احساس زیبایی را در انسان زنده نمی کرد خم کرد، خانم منشی نگاه تندی به پیرزن انداخت، اما پس از مکثی کوتاه لبخندی پهنای صورت کوچک و رنگ پریده اش را فرا گرفت و سپس با شوقی کودکانه قلم را روی خانه های جدول حرکت داد. پیرزن چادر و اسناد زندگی اش را یکجا از زمین جدا کرد. سرخی چهره اش در میان تاریکی چادر مثل پرتاب شدن یک ستاره در سیاه چالی ناپدید شد. ساعت از ده شب گذشته بود، اجزای صورتم را با خمیازهی عمیقی در هم کردم. در اتاق معاینه باز شد. مردی میان سال با موهایی رنگ کرده و چهرهای اخمو و غرق در صحبتهای دکتر از اتاق بیرون آمد. از جلوی ما رد شد و همان طور که با قسمتی از پیراهنش که از شلوارش بیرون مانده بود کلنجار می رفت خداحافظی سردی از منشی کرد و بیرون رفت. همه چشم به دهان منشی دوخته بودیم، حتی پسرک هم دست از بازی کشیده بود و مظلومانه گردن کج کرده بود که پدرش را برنده این بار برنده اعلام کند، پیرزن زیر لب دعا می خواند و خودش را روی صندلی عقب و جلو می کرد. مرد با حالتی نزار و سری که هر آن احساس می کردی از روی بدنش خواهد افتاد گوش هایش را تیز کرده بود، چشمانم را روی روزنامه ها انداختم. پیرزن زودتر از من اینجا بود. منشی سرس را بلند کرد و رو به پیرزن گفت: « مادر شما برید تو! » پیرزن مانندکسی که بعد از سال ها دعایش مستجاب شده باشد دوان دوان خودش را به تاریکی راهرو منتهی به اتاق معایه رساند و در میان سفیدی در اتاق ناپدید شد. پشت در نوشته بود: لطفا موبایل خود را خاموش کنید... پسرک گوشی را از سر اجبار بین پاهایش گرفته بود و بی هدف دکمه هایش را فشار می داد. پدرش شده بود شبیه بیمار ابوعلی سینا که در قاب بالای سرش آویزان بود. یکی از روزنامه ها نوشته بود: « واکسن آنفولانزای نوع آ .........................» بقیه اش زیر صفحه ای دیگر پنهان شده بود. بوعلی با چهره ای مهربان ظرفی را نزدیک دهان بیمار نیمه عریان گرفته بود. خودم را داخل کاپشن قهوه ای ام فرو کردم و مزه تلخ دارو را انتهای گلویم حس کردم. «راهپیمایی پرشور مردم گواتمالا بر علیه سیاست های خصمانه.....................» که پیرزن خدا خدا کنان به جمع ما پیوست. منشی خمیازه و دستش را به سمت من نشانه رفت و من مانند یک دونده آماده صدای شلیک. در پایان خمیازه اش گفت: « شما آقا! ...» صحنه آهسته شد، شبیه سکانس حساس در یک فیلم. بلند شدم، دوربین مرا از جلو نشان می داد، پلک زدن من، موج چادر پیرزن، حرکت نوک مداد روی خانه های جدول، بالا و پایین رفتن گلوی مرد و درانتها ورود من به تاریکی راهرو. خستگی در سیمای دکتر به وضوح قابل رویت بود، ولی سرسختانه مقاومت می کرد. در حین معاینه حواسم کاملا به بیرون بود، به تکیه دادن پسر به پدرش، به سکوتی که هیچ یک از سه سکنه اتاق انتظار توان شکستنش را نداشتند و به هوای سنگین محبوس میان دیوارهای مطب. دکتر یکی از صفحه های سفید دفترچهام را بدون هیچ گونه توقفی با حروفی به هم پیوسته و درهم سیاه کرد. بعد با لبخندی که در این موقع شب هیچ نشانی از مهربانی در آن یافت نمی شد مرا بدرقه کرد. در تاریکی راهرو سر و وضعم را مرتب کردم و وارد روشنایی شدم. جدول به بن بست رسیده بود و کاری از کسی ساخته نبود. پدر و پسر بدون صدور مجوز از منشی رهسپار دیار امید شدند. اتاق انتظار خالی از سکنه شد. منشی با یک چشم دفترچه مرا مهر و با دیگری نوک مداد را درون یکی از سیاهی های جدول فرو کرد. دفترچه را که به دستم داد از اتاق معاینه صدای زنگ موبایل بلند شد. من و خانم منشی به یکدیگر نگاه کردیم......
۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه
۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه
روزی سخت و شبی زیبا
با صدای باز شدن در بچه ها به سمتش دویدند، کیف قهوه ای رنگ خاک خورده اش را زمین گذاشت و هر دو آنها را بلند کرد و بوسید. دختر کوچکش با دستان ظریف خود گچهای به جا مانده از کلاس را از روی پیشانی اش پاک کرد و پسرش سر را روی شانه های خسته اش گذاشت.
امروز خسته تر به نظر می رسید؛ با دیدن همسرش لبخندی زیبا بر لبانش نقش بست. با آن که خیلی خسته بود کمی با بچه ها بازی کرد و بعد به عادت همیشه گوشه ای نشست وبرگه های امتحانی را بیرون آورد، نگاهی به خودکار قرمز انداخت، جوهر نداشت، از داخل کیف خودکاری دیگر بیرون آورد. دو سه برگه تصحیح کرد و بی خیال بقیه شد، دستی روی صورت زبر خود کشید و بار دیگر به خودکار قرمز نگاهی انداخت.
همسرش برایش یک لیوان چای آورد. زیاد چای می نوشید آن هم لیوانی. همسرش هنوز جذابیت خود را حفظ کرده بود، مژه های بلند و زیبا که به شکل اسرارآمیزی پشت عینک زیباتر به نظر می رسید. چشمهایی که هر لحظه می توانست او را به دنیایی دیگر ببرد و پوست سبزه اش که از خود عطر خاصی تراوش می کرد که تنها او احساس می کرد. ولی در تردید بود که آیا او هم برای شریکش هنوز انسان سابق است یا نه ؟ زن بلند شد و بچه ها را صدا زد تا به او در چیدن میز شام کمک کنند. چای را تا ته خورد. لیوان را جلوی چشمانش گرفت و زن و بچه هایش را از میان لیوان نگاه کرد.
می دانست که او در خانه تلاش بی وقفه ای برای بهتر کردن هر چه بیشتر زندگی می کند، با تمام مشکلات او ساخته بود، از آخرین دفعه ای که برایش هدیه خریده بود مدت زیادی می گذشت. روزهای اول زندگی همیشه در این فکر بود که به هر مناسبتی که شده برای او حتی یک شاخه گل بخرد. اما حالا این رسم به یک خاطره از آن دوران تبدیل شده بود. شاید به خاطر این بچه ها بود که چیزی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد. تاحالا از او نپرسیده بود، همیشه در سکوتی خاص به سر می برد. این سکوت را از روز اول خواستگاری به یاد داشت،
همسری که همیشه دوست داشت : سر به زیر و مهربان با نگاهای زیرکانه…..
با صدای آرام بخش او به میز شام دعوت شد، آن قدر صدایش برای او لذت بخش بود که صبح ها وقتی او را برای رفتن به مدرسه صدا می زد، برای اینکه چندین بار صدایش را بشنود خود را به خواب می زد.
مثل همیشه مراسم صرف شام با زیبایی همیشگی خودش برگزار شد، خستگی مانع از آن نشد که در شستن ظرف ها کمکش نکند. وقتی که کنارش ایستاده بود همان بوی خاص را احساس کرد، یک حالت نشاط آور به او دست داد، دستانش با لطافت و مهارت روی ظروف حرکت می کرد، گرمی این دست ها را بارها روی بدنش حس کرده بود. دستش را گرفت و به چشمانش خیره شد، برق چشمهایش توان حرف زدن را از او می گرفت؛ اما به خود جرات داد و از او پرسید که آیا از زندگی با او راضی است؟ خواهش کرد که با صداقت پاسخ دهد. زن سرش را آرام به صورت مرد نزدیک کرد . گونه هایش را بوسید و گفت که بچه ها را به رختخواب ببرد... از سوال خود پشیمان شد، فکر کرد کار بچگانه ای کرده است. چراغ اتاق بچه ها را که خاموش کرد، دوباره به خلوت خود بازگشت و شروع کرد به تصحیح برگه های امتحانی.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که همسرش کنارش نشست، نگاهش کرد، خودکار قرمز را از دستش گرفت و به شانه اش تکیه کرد. از بچه ها گفت، از خانه گفت، از شام، از لباس، از کوچه، از خیابان و..... به خودش که رسید شب از نیمه گذشته بود و در میان تاریکی موهای بلندش روی شانه های مرد برق می زد.
صبح ساعت از هشت گذشته بود که هر دو با صدای بچه ها بیدار شدند……..
اشتراک در:
پستها (Atom)