۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

کارت تبریک...

به نام او

مرد کنار در اتاق ایستاده بود و به شکم سفید رنگ پسرش که گوشی دکتر رویش جا‌به‌جا می‌شد نگاه می‌کرد. زن بالای سر پسرک روی تخت نشسته بود و با چهره‌ای مضطرب موهای سیاه پسرش را نوازش می‌کرد. با چشمانی نگران به ساعت دیواری روبرویش نگاهی کرد. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود. مرد پای پیاده تا چهار خیابان پایین‌تر دویده بود و با دکتر برگشته بود. پسرک تند تند نفس می‌کشید و دکتر عمیق. چهره‌ی خیس پسرک زیر نور بی فروغ اتاق می‌درخشید. دکمه های جلیقه دکتر باز بود و کلاهش روی زمین جلوی پای مرد به پشت افتاده بود و توی سیاهی کف اتاق پنهان بود. دکتر سرنگ را روی حوله کنار دستش گذاشت. مرد دستمالی روی گردن و پیشانی‌اش کشید و گفت: «دکتر؟... » زن چشم از پسرش برداشت و از کنار شانه های دکتر که چهره اش را می پوشاند با نگاهی مملو از درماندگی و یاس از مرد خواست که دکتر را به حال خودش بگذارد. دکتر ریش بزی پرپشتی داشت و وسط سرش خالی بود. مچ دست پسرک را گرفت و به ساعت دیواری نگاه کرد. زن و مرد هم به ساعت خیره شدند. کاغذ دیواری ها کهنه بود. قسمت بالای بخاری دود نشسته بود. کف اتاق از کفپوش نامرغوبی پوشیده شده بود که با جابه‌جا شدن دکتر صدا می‌کرد. پشت سر زن کمد بلند و کتابخانه کوچکی قرار داشت. کتاب‌ها به شکل نامرتبی چیده شده بودند، آنقدر نا‌منظم که مصنوعی به‌ نظر می‌رسیدند. دکتر دست پسرک را روی تخت آرام رها کرد. مرد سرجایش جابه‌جا شد و گفت: «خب دکتر؟...» این بار زن نگاهش نکرد. دکتر به زن لبخندی زد و دکمه‌های جلیقه اش را بست. بعد رو کرد به مرد گفت:« به موقع اومدید دنبالم، تا صبح راحت می‌خوابه...» بعد چشم انداخت به سیاهی پشت پنجره. باد زوزکشان از میان درختان پیاده رو عبور می‌کرد وگاهی خودش را به شیشه می‌کوبید. زن دکمه‌های پیرهن پسرش را بست. نفس های پسر رو به آرا‌می می رفت. مرد کت روشنی به تن داشت که آخرین دکمه اش به نخی آویزان بود. مرد گفت: «متشکرم دکتر، نمی‌دونم چطور از شما تشکر کنم...» دکتر گوشی اش را داخل کیف گذاشت، کاغذی به دست مرد داد و سینه اش را صاف کرد گفت: «داروها یادتون نره...» بعد مثل اینکه به یاد چیز مهمی افتاده باشد نگاهی به زن کرد. زن سرش را تکان داد. دکتر به سمت پسرک چرخید و به او نگاه کرد، اما چشمانش نشان می‌داد حواسش جای دیگری ست. زن ایستاد و دستهایش را جلوی بدنش درهم کرد. مرد منتظر بود دکتر حرفی بزند. دکتر برگشت بالای سر پسرک. همان جایی که ا‌و را معاینه کرد. انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت. کمی عقب رفت. مثل کسی که هنگام زمین خوردن تعادلش را حفظ می‌کند. زن گفت: «دکتر ممنونم. شما جون پسرم و نجات دادید. کارتون واقعا انسانی بود...» صدایش آرام و دلنشین بود. بعد به مرد اشاره کرد. دکتر توجهی به حرف های زن نکرد. مرد درحالی که کمی دستپاچه شده بود گفت: «بله واقعا همین طوره...» بعد دستش را روی موهایش کشید و با لبخندی غمناک ادامه داد: «حقیقت اینه که من مدتی هست که بیکار شدم، البته موقتی هست...» دکتر چهره ای متفکرانه به خود گرفت و دوباره به جایی بیرون خیره شد. باد شدیدتر شده بود. صدای بهم خوردن در و پنجره ها به گوش می‌رسید. مرد نزدیک تر شد. زن از نگاه‌های دکتر مضطرب شد. نمی‌توانست پیش بینی کند. مرد با زبان لبش را خیس کرد گفت: «می دونید داستانش یه کمی طولانی و عجیبه...» مکثی کرد و به زن نگاه کرد. زن با نگاه تشویقش کرد. مرد قدمی دیگر به جلو برداشت، خواست دنباله حرفش را از سر بگیرد که متوجه شد پایش روی چیزی رفت. به زیر پایش نگاه کرد. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: «احتمالا بارون میاد...» مرد خم شد و کلاه سیاهی که یک طرفش خم شده بود را بالا آورد. دکتر سرش را به سمت در اتاق برگردا‌ند. در یک لحظه چشمانش از شادی برق زد. با لحنی پرشور گفت: «آه خدای من‌! کلاه من دست شماست...» جلوی مرد ایستاد و آن را گرفت گفت: «می دونید، من دیروز پنجاه ساله شدم. یه جشن ساده بود، فقط من وهمسرم، بچه هام اینجا نیستن ولی برام کارت تبریک فرستادن..» نگاهی به زن انداخت و با تبسم گفت: «این کلاه هدیه همسرم هست، اون واقعا زن خوبیه...» بعد کلاه را روی سرش گذاشت. چهره اش در سایه ای از آسودگی که برای زن ومرد غریب بود فرو رفت، مثل اینکه افکارش از یک طوفان سهمگین به یک آرا‌مش تازه رسیده باشد. مرد دکتر را در سکوتی که تنها شایسته آن لحظه بود بدرقه کرد. زن کنار پنجره ایستاد، باران شروع به باریدن کرده بود و باد همچنان خیابان را در قبضه خود داشت. دکتر کلاه را روی سرش محکم گرفت و با قدم هایی مطمئن در سیاهی نیمه شب ناپدید شد...

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

دل نوشته ...




به نام او
وقتی کسی را نداشته باشی با او حرف بزنی، بهترین راه تنها نوشتن است. هیچ مهم نیست که این حرف ها اسرار مگوی زندگی باشند یا همین صحبت های پیش پا افتاده‌ی‌ زندگی. اهمیت کار آخرین لحظه خودش را نشان می دهد، آن موقع که نفسی از سینه بیرون می دهیم و زل می زنیم به چشمان طرف مقابل و منتظر عکس العمل او می مانیم. اگر شخص با کمالات و فهمیده ای باشد، پلک می زند، کمی سرجایش جا به جا می شود می گوید: می فهمم... بعد لب هایش به طرف گوش هایش کشیده می شود و انتهای رفاقتش دستی است که روی شانه ات فرود می آید. اما اگر انسانی ناخوشایند باشد، برایت از آخرین روش ها و فلسفه های روان شناختی عصر خود چیزی شبیه ژاکت بی رنگ و بد قواره ای می بافد و مضحک تر از همه اینکه تلاش می کند آن را به تن کنی!!
موجوداتی یا بهتر بگویم فرشته هایی در اطرافمان هستند که بی صبرانه منتظرند با آنها صحبت کنیم، درد دل کنیم، رازهای نهفته در صندوقچه قلب و تفکرات لجام گسیخته ذهنمان را برایشان باز گو کنیم. و آنها تنها با نگاهشان، لبخندشان و گاهی اخم کردنشان به ما گوش می دهند. این فرشته‌ها همان نوزادان کوچک و بی آزارهستند. همان هایی که دنیایی عجیب و رویایی در برابر ما به نمایش می گذارند.
توجه کنید و یا حتی یکبار امتحان کنید: با نوزادی که شیرش را خورده، پوشاکش عوض شده و حالا شاد و شنگول پاهایش را به اطراف تکان می دهد وگاهی صدایی از انتهای بی کلام گلویش بر می‌خیزد شروع به صحبت کنید. در ابتدا دست از حرکاتش می کشد، لحظه ای به تمام چهره شما نگاه می کند.‌ بعد در حالی که هنوز چشم به شما دوخته به کار خودش ادامه می دهد. با این نگاه به شما اعلام آمادگی می کند که حاضر است به صحبت‌های شما در حین انجام کار خود گوش کند. شروع کنید، با طمانینه و صبر حرف بزنید. گاهی مکث کنید، زمانی متناسب با کلمات لبخند بزنید و یا اخم کنید. لحظه ای بعد به دهان شما که در حال باز و بسته شدن است نگاه می کند، بی حرکت می ماند. پلک می زند و دوباره کار خود را می کند. موضوع را گرفته !... وقتی که مکث می کنید، صدای مجهولی شبیه خ...خ...خ... از او خواهید شنید که همان " خب " خودمان است، یعنی خب ادامه بده... شما از ناراحتی می گویید، صدایتان اندوهگین است، خواهید دید که او این بار به چشمانتان نگاه می کند و با حزن و اندوه پلک می زند. گاهی برای اینکه شما راحت تر حرفتان را بزنید به نقطه ای دیگر زل می زند. مدتی که گذشت حرکات دست و پایش آهسته تر می شود و در آخر نفس عمیقی می کشد و به یکباره چهار دست و پایش را درهوا تکان می دهد. می خواهد شما را با این حرکت ناگهانی از قعر غم و اندوهتان خارج کند. و مطمئن است که می تواند. چون حالا شما با چشمانی گرد و بهت زده به او نگاه می کنید و از خود می پرسید این چه حرکتی بود؟... او پشت دستش را بین لثه های قرمزش می برد تا شما متوجه خنده اش نشوید! شما دوباره حرف می زنید. این بار از زیبایی، ازآنچه دوست دارید، ازآنچه شما را شاد می کند، لبخند می زنید، می خندید... او با بیشتر کردن دامنه‌ی حرکت دست و پایش شما را تشویق می کند به صحبت های بیشتر. زبانش را بیرون می آورد، ذوق می کند و حقیقتا از ته دل می خندد، تا جایی که آب از گوشه دهانش راه می افتد. بعد دیگر طاقت ندارد. دو دستش را به سمت شما دراز می کند. با چشمان معصومش زل می زند به شما. خسته می شود. تجدید قوا می کند و دوباره دست دراز می کند. با چشمانش از شما می خواهد او را بلند کنید.
او را در آغوش می گیرید طوری که بتواند راحت ازپشت به شما تکیه کند. لحظه ای می گذرد خودش را در شما جای می دهد. بعد سرش را روی سینه شما می گذارد. حالا انگشتتان را میان مشت نیمه بسته اش بگذارید، خواهید دید که مشتاقانه آنرا می فشارد. اعلام می کند با تمام کوچکی ام انگشت تو را می فشارم... بعد به نقطه ای خیره نگاه می کند.
این لحظه ای است که اشک در چشمان من حلقه می زند و آرزو می کنم ای کاش می فهمیدم هم اکنون به چه چیز می اندیشد !!!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

نقطه سرخط (قسمت آخر)


به نام او
....... چند ماه که از آمدنش گذشت گفت تصمیم تازه ای گرفته. گفت خیلی بیشتر از این ها در این باره فکر کرده. گفت این طوری برای ما بهتر است. یک لحظه فکر کردم دکتر است. گفت بهتر است رابطه را کمتر کنیم، این طوری به جایی نمی رسیم، تو هم که داری درس می خوانی. فهمیدم که مشکل منم.
خدایا خسته ام کی وقت افطار می رسد؟ ادامه داد که تصمیم دارد برگردد برای تحصیل به خارج و اینکه کسی جز من در زندگی اش نیست. من چیزی نپرسیدم خودش گفت و اینکه مرا مثل سابق دوست دارد. چیزی نگفتم. فقط گوش کردم. پای تلفن همه ی این حرف ها را می گفت. بعدا گفتم باشد، هرچی تو بخواهی. آخرش با خنده گفت : ولی بهم دیگه زنگ که می زنیم نه؟
بعضی از این ازگیل های خشک شده بالای درخت تا سال بعد آن بالا می مانند. حتی کنارش میوه تازه در می آید.
اما قضیه زمانی بغرنج می شود که فکر می کنی در همیشه روی یک پاشنه می چرخد ولی بعد متوجه می شوی که نخیر! پای چند پاشنه در میان است. گفتم که، فاصله کار خودش را می کند. من اینجا هستم و او شهری بزرگتر. کوچ کردند رفتند. از کم شدن رابطه چهار ماهی می گذرد. خب بالاخره شهر بزرگتر امکانات بیشتر و آب و هوای بهتر. تا رفتنش به خارج چند ماهی مانده.
هفته پیش تماس گرفت و تمام ماجرا را برایم شرح داد. خودم خواستم اگر خبری شد مرا در جریان بگذارد. مثل اینکه داشت قصه ای تعریف می کرد. گفت چون من دوست خوبی برایش بودم همه چیز را به من می گوید. من همیشه در واژه ی دوست با شک و تردید نگریسته ام. احساس می کنم شبیه کوچه ای بن بست است که اول آن ننوشته اند بن بست. بعید نیست اگر در شرایطی دیگر کلمه دوست را به بحث می نشستم به کمتر از اتوبان راضی می شدم. صدای شکمم را از دهانم می شنوم. معده ام می لرزد. گفت مدتی هست که با کسی آشنا شده. درست یادم نیست، آن لحظه تلفن خش خش می کرد. ولی فکر کنم گفت کسی با او آشنا شده! پنجره اتاق را باز می کنم. باد خنکی سعی می کند از توری بگذرد. ذره ذره از سوراخ های توری می گذرد. نمی بینم، حس می کنم. بعید می دانم. نه ! بعید می دانستم او با کسی آشنا شود. آخه به بد وضعیتی دچار این اوهام شده بودم که، پیوندی ناگسستنی میان ما برقرار است. به شخصه اگر کسی می خواست با من آشنا شود، بادی در سینه می انداختم و ابرویی به بالا و ته لبخندی گوشه لب که، آهای خبر نداری، ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رسد.... آخرین ذره باد هم از توری گذشت و به صورتم چسبید. ولی نه من با کسی آشنا شدم و نه من جای او بودم.
حال خوشی ندارم، بیکارم. آرام جانم به خاطر همین مهم با ساربان دست به یکی کرده و این شد که من با شکم گرسنه و فکر و خیال های ناجور اسمش را از توی گوشی موبایلم حذف کنم....

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نقطه سرخط (قسمت اول)




به نام او
همه چیز از یک آگهی روزنامه شروع شد. اینکه می گویم شروع شد به معنای واقعی کلمه است. قبل از آن چیزی برای آغاز نبود. آگهی کلاس زبان بود. یک لحظه تصمیم گرفتم و فردا موسسه ی زبان بودم. آدم ها از آینده ی خودشان خبر ندارند، این را بارها و بارها شنیده ام، اما خودم شخصا به کسی نگفته ام. اولین باری بود که برای خودم تصمیم می گرفتم و دنبال چیزی می رفتم که دوست داشتم.
روز اول کلاس به خودم گفتم خودش است ! آره از آن حرف هاست. ولی خب چه می شود کرد من هم مثل بقیه. مدت چهار سالی که دانشگاه بودم با نسوان زیادی برخورد داشتم، منظورم از برخورد را که متوجه می شوید؟ رابطه با برخورد فرق دارد. توضیح نمی دهم چون تکراری ست و می دانم همه به روز و آگاه هستید. نکته ی مهم زمان است که تعیین کننده است، حالا می روم سرخط.
داستان ساده است. یکی را می بینی، بعد از او خوشت می آید، همین! و این یعنی گذر زمان. احساسم قابل وصف نبود، نه اینکه آنچنان عاشق و مفتون شده بودم، برعکس احساسی ساده بود که تعریفی نداشت و بعد ها تعریفی شد. هفته ای دو جلسه کلاس برای شروع خوب بود. نسوان های دیگری هم حضور فعال داشتند ولی جریان همان جریان ... اما تو چیز دیگری... بود. استاد همه را به اسم کوچک صدا می زد. وقتی می گفت افسانه! می خندیدم، در واقع لبخند بود. مدتی که گذشت متوجه شدم استاد مرا که صدا می زند او هم می خندد. این جا بود که پایه های تفاهم ریخته شد. دو ترم که گذشت کلاس هایش چهار روز در هفته شد. دو سطح را در یک ترم می خواند. نمی دانم چه شد- این که می گویم نمی دانم واقعی است و هنوز هم نمی دانم- که خودم را توی حیاط موسسه منتظرش دیدم، در روزهایی که کلاس نداشتم. وقتی مرا دید تعجب کرد. اما سعی کرد به روی خودش نیاورد. موقع خداحافظی گفتم : می تونم باز هم بیام ؟ کارم هفتگی همین بود. دیدن و رفتن! دیدن کسی که بعدها عاشقش شدم.
مدتی که گذشت، پنج شنبه ها به دیدنش در شرکت پدرش می رفتم. صبح زود شسته رفته. پنج شنبه ها پدرش خارج از شهر بود. دو سه ساعتی تا آمدن مدیر شرکت آنجا بودم. به قولی پاتوق من آنجا شده بود.
بهار و تابستان را با رویاها و آرزوهای نیم بندمان گذراندیم. بیست و سه ساله بودیم. دفترچه خدمت فرستاده بودم، اول آبان ماه اعزام می شدم. مهرماه را نفهمیدم چگونه گذشت. اما آخرین پنج شنبه را خوب یادم است. یادم است که گریه کردم. اشک از پشت عینک آفتابی ام سرازیر شد. افسانه گریه نکرد. چهره اش غمگین بود ولی گریه نکرد. هنوز مانتو مشکی و روسری رنگی اش که صورت گردش را قاب گرفته بود به یاد دارم. دلم می خواست در آغوش بگیرمش. قدش تا شانه ی من بود و کمی تپل. احساسم قابل وصف نبود، اما این بار نه از سادگی بلکه از پیچیدگی. حال بدی داشتم. از هم جدا شدیم، مثل این بود که میان زمین و آسمان معلق بودم. راه رفتنم دست خودم نبود، بی تردید آن موقع زندگی برایم تمام شده بود.
الان که خودم را در آینه نگاه می کنم و به یاد آن روز می افتم، گوشه ی لبم بالا می رود. این حرکت تمسخرآمیز نیست، اما نشانه ی شادی هم نیست. زندگی وارد مرحله تازه ای شد. ماه اول خدمت که تمام شد. یک شب از پشت تلفن بغض کرده گفت، پدرش اصرار دارد جهت یک دوره کارآموزی برای شرکت به خارج برود. گفت مادرش ناراحت است و دو خواهرش خوشحال. خودش آن موقع غمگین بود، حالا نیست، نپرسیدم، ولی فکر می کنم نباشد. البته از زمان این خبر تا رفتنش حدود شش ماهی گذشت. چند باری که به مرخصی آمدم، در این باره حرف زدیم. ولی تنها حرف بود. قضیه همان دیدن و رفتن بود. راستش را بخواهید من که راضی نبودم، ولی نگفت تو چکاره ای؟ می دانم که دوستم داشت. البته خودش را بیشتر. در موضع بی هویتی باشی و بخواهی مانع از شکل گیری هویت دیگری بشوی سخت است، سخت که نه بی معنی ست. گفت یک سال بیشتر نیست. تا آن موقع تو هم خدمتت تمام شده، وقتی برگشتیم کار پیدا می کنی، من هم هستم از نو شروع می کنیم. فکر کنم منظورش این بود می رویم سر خط. گفتم نه! نرو!... توی دلم گفتم.
ساعت چهار بعد از ظهر است. باد کولر سرم را خنک می کند تا آثار بی رمقی روزه کمتر آزارم بدهد. تا افطار چند ساعتی مانده.
روزی که رفت من سر چهارراه ماشین ها را جریمه می کردم. الان که فکرش را می کنم می بینم اگر نمی رفت و می ماند پای من تا برگردم..................... فکرم را قطع می کنم، نمی شود ولی سعی می کنم. می دانم که فاصله خرابکار است. یعنی به ضررت کار میکند. مثل زمانی که می خواستم کسی را جریمه کنم. اگر بین بردن نوک قلم به سمت برگ جریمه و نوشتن آن فاصله افتاد، متخلف یا تو را فریب می دهد یا از سر دل رحمی می گویی خب این دفعه برو !
شماره تلفنش را با نامه برایم فرستاد. ارتباط از نوع تلفنی و نوشتاری بود. من روز و شب خدمت را به امید رسیدن نامه یا شنیدن صدایش می گذراندم. من اعتراف می کنم که زندگی را سخت گرفتم. بلاخره برگشتم. آمدم، نبود. گفت چند ماه بعد می آید. گفتم باشد. احساس کردم لحن صدایش عوض شده بود. بعضی وقت ها فکر می کنم آن روز گفت : هر وقت دلم بخواهد می آیم.... این شک و تردید آخر کار دستم می دهد، اما فکر کنم گفت نمی آیم. فکر کنم این را گفت. حالم کمی بهم ریخته، دستانم مورمور می شود.
پنج ماه بعد آمد. من هنوز همان شکلی بودم. فکر کنم کمی پخته تر با ذهنی امیدوارتر ولی سرگردان. وقتی آمد این سرگردانی ام را بیشتر دید. خب ناحق نباید گفت، به شکلی حق داشت. گفتم می خواهم دوباره درس بخوانم. چیزی نگفت. ولی بعدا گفت توقع داشته کار دیگری بکنم. فکر کنم منظورش سر خط رفتن بود. خوشحال بودم که قبول کرد و خوشحال از اینکه دوباره با هم هستیم. بعضی شب ها خواب می دیدم بچه ای داریم که هر روز او را به پارک می برم. زنی به او نزدیک می شود، بچه او را مامان صدا می زند، می پرد توی بغلش. به سمت من که می آیند می بینم افسانه نیست. وحشت می کنم و از خواب بیدار می شوم. درخت ازگیلی در حیاط داریم. تقریبا هم سن من است. هر سال خوب میوه میدهد. میوه های سر درخت را نمی توانیم بچینیم. همانجا می مانند تا خشک شوند یا غذای پرنده ها.
چند ماه که از آمدنش گذشت گفت تصمیم تازه ای گرفته...........
ادامه دارد....

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

انتهای جاده

به نام او

پنجره ها را دادم بالا و کولر را روشن کردم. هر دو مسیر رفت و برگشت ترافیک بود و هیچ راه گریزی نبود. ماشین ها در هم قفل شده بودند. مشخص نبود علت ترافیک چیست، تنها چیزی که قابل رویت از این فاصله بود تابلوی تبلیغاتی بود که دختری با عروسک خرسی بغلش در کنار مادرش به یک ماشین لباسشویی اشاره می‌کرد. حرکت کردن سواری جلویی امید برای رهایی از این گردهمایی آهن آلات را شدت می بخشید، اما روشن شدن چراغ ترمزها یکی پس از دیگری دست را به اجبار به سوی خلاص کردن دنده می کشاند. من در خط وسط این تجمع قرار داشتم. سمت راست مردی با دست روی فرمان ضرب گرفته بود و آواز می خواند. روبرویم پسر بچه ای عقب ماشین مشغول بازی بود و سمت چپم زنی تا توانسته بود فاصله خودش با فرمان را کم کرده بود تا به ظن خود شاید تسلط بیشتری داشته باشد. صدای نعره آمبولانس هوای گرم اتوبان را متشنج می کرد ولی خبری از آمبولانس در آن نزدیکی ها نبود. دو سه متری همه با هم حرکت می‌کنیم. بعضی از راننده ها پیاده شدند و دستشان را سایبان صورتشان کرده اند و به انتهای اتوبان نگاه می‌کنند، اما بعد از مکثی دوباره برای فرار از لبه های تیز گرما سوار می شوند. از روی بی حوصلگی رادیو را روشن می کنم. از موجی به موجی دیگر می پرم، جایی را می گیرم که خبر از یک راه بندان در اتوبانی را می دهد. هم چنان که جلو را نگاه می کنم سرم را به رادیو نزدیک تر می‌کنم. مجری زن می گوید: به علت................................. ناگهان صدا قطع می شود. با حرص پیچ رادیو را می چرخانم. موسیقی پخش می کند. خاموش می کنم و دوباره به پشتی صندلی تکیه می کنم. راننده زن با موبایلش حرف می زند، دستش را به علامت اینکه چیزی نمی‌داند در هوا تکان می دهد،به نظر می‌رسد خبر از گرفتاری‌اش می‌دهد. ماشین گاز می خورد، دور موتور بالا می رود، پایم روی پدال گاز نیست. بعد از چند ثانیه آمپر دور موتور به حالت اولش بر می گردد. راننده سمت راستی‌ام با چشمانی گشاد کرده غرق در افکارش جلوی پایش را نگاه می کند. باز حرکت می‌کنیم اما این بار کمی بیشتر.گوشی ام زنگ می زند. پیا مک است! دنده را خلاص میکنم، گوشی را به صورتم نزدیک می کنم، نوشته: خبر داری تو یکی از اتوبان ها.................................بقیه اس ام اس خالی است. صدای هلیکوپتر نگاه ها را به بالا می کشد. نور آفتاب چشم ها را می زند. جوابش را می‌دهم، نمی فرستم. نمی شود. می نویسد پیام شما به مخاطب نرسید!! پسر بچه ماشین جلویی با اسباب بازی های شکل دایناسورش بازی می‌کند. سر یکی را به شکم دیگری می‌کوبد. از باز و بسته شدن شکل دهانش می‌شود فهمید می گوید: بوم... دوف... مرد راننده چهره اش عادی شده و دود سیگارش را از پنجره نیمه باز بیرون می دهد. زن بطری آبش را سر می‌کشد. به من نگاه می‌کند و تعارف می‌کند. لبخند می‌زنم و دوباره اس ام اس می فرستم. باز هم نشد. با حالتی ناراحت گوشی را روی داشبورد می اندازم. گردن یکی از دایناسورها داخل دهان دیگری ست. صدای تلق تلق از داخل موتور می آید. بعد به یکباره ماشین خاموش می شود و به تبع آن کولر. گرما با تمام توان به سراسر بدنم حمله می کند. کمی گیج شده‌ام. استارت می زنم. روشن می شود. باز ماشین ها حرکت می کنند. عرق از پشت گردنم وارد لباسم می شود. می توانم ردش را روی مهره های ستون فقراتم حس کنم.گردنم را به یقه لباسم می کشم. هوا غبارآلود است. باید اتفاقی افتاده باشد یا در جریان افتادن است. موبایلم زنگ می خورد. قلبم برای یک لحظه از ضربان می افتد. الو؟ سلام.... آره خوبم.... کجام؟..........تو راهم.........یعنی چی کجای راهم؟.........چرا اتفاقا تو اتوبانم......چی؟ ماشین پشت سرم بوق می زند. دنده را یک می‌کنم......نشنیدم چی؟......الو صدات نمی آد......بوق اشغال و قطع شد. سعی می‌کنم خودم تماس بگیرم، آنتن نمی دهد. حس می‌کنم دچار توهم شده‌ام. به تابلوی تبلیغاتی ماشین لباسشویی می رسم. مادر و دختر به همه می خندند. بدون صدا و لرزش، هشت کیلویی............... نور آفتاب از روی بدنه ماشین ها به اطراف منعکس می شود. تیرگی هوا بیشتر می شود. اطراف تا جایی که دید دارد بیابان است. درختچه‌های خشک و بد قیافه. چشمانم سراب می‌بیند. از اینکه این مسیر را انتخاب کردم پشیمانم. دچار ترس شده‌ام. بی‌اختیار به آینه نگاه می‌کنم، مردمک چشمم می لرزد. حتما از گرماست. احساس کردم کف ماشین می لرزد. دستم را محکم به فرمان چسباندم. همه این لرزش را حس می کردند، حتی دایناسورها هم ماتشان برده بود. خیلی ها از ماشین پیاده شدند. هرکسی با ترس و تعجب به دیگری اشاره می کرد.لرزش قطع شد. حرکت سواری ها خوشحالی را به جان مردم انداخت. صدای آمبولانس آب دهان زن راننده را به پایین گلویش هل داد. این بار حرکت سیل ماشین ها آهسته وپیوسته بود. همه بهت زده جلو را نگاه می کردند. منتظر بودند چیز غریبی ببینند. غبار بیشتر شده بود. به یاد فیلم های تخیلی افتادم. دلم می خواست با کسی حرف بزنم، کسی بوق نمی زد، صدایی از ماشینی بلند نمی شد. از داخل پنجره کولر بوی گوشت سوخته می آمد. خدا خدا می کردم به یک فرعی چیزی برسم و سر ماشین را به داخلش کج کنم. این احتمالا فقط آرزوی من نبود. کسی سعی نمی کرد از دیگری جلو بزند، می خواستند با هم با‌شند. برای دل خوشی رادیو را دوباره روشن می کنم. آخر اخبار است : ................... آرامش خود را حفظ کنید. معلوم نشد چرا دعوت به آرامش می کند. از آینه دیدم پشت سرم هم غبار گرفته. دیدم کم شده بود. عصبی بودم. موبایل قطع بود. صدای موتور غیر عادی شده بود، ذهنم توانایی تصمیم گیری نداشت البته نیاز به تصمیم خاصی نبود تنها یک راه بود. مشخص نبود کجای اتوبان هستیم. دوباره از حرکت ایستادیم. شیشه را دادم پایین. ذرات گرد و غبار را روی صورتم حس کردم. زن راننده همچنان فرمان را به سینه گرفته بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. مرد سمت راستی پیاده شد، دستی به سرش کشید و محکم روی سقف کوبید. کم کم به تعداد پیاده ها اضافه شد. هرکس تنها یا با همراهش کنار ماشینش ایستاد، سری تکان می‌دادند و به انتهای اتوبان چشم دوخته بودند. من هم پیاده شدم. دایناسورها روی هم عقب ماشین بلا تکلیف افتاده بودند، حلقه ای تیره انتهای اتوبان را دور می زد.....