نزدیک به شش ماه از این ماجرا گذشت، که یک شب آخر وقت در راه برگشت به خانه دربستی سوار کردم. به محض نگاه از آینه شناختم. همان ناشناس بود. با کت و شلوار تیره و همان صورت کشیده. خواست بروم دقیقا آن آدرس شش ماه پیش. می خواستم آشنایی بدهم که سر صحبت را باز کنم دیدم حال و حوصله ندارم. پر گاز رفتم به سمت آپارتمان زیبا. وقتی پیاده شد نگاهی سرسری به صندلی عقب انداختم ببینم چیزی جا نگذاشته باشد. نمی دانم چرا دلم می خواست چیزی جا گذاشته باشد. حس کنجکاوی ام برانگیخته شده بود که دوباره سری به آپارتمانش بزنم. ببینم هنوز آن عکس ها سرجایشان است یا نه. فردا کیف پولی دست و پا کردم با چند عکس و مقداری پول. آخر شب دزدکی توی ماشین روبروی آپارتمان بودم و ابعاد حس فضولی خودم را می سنجیدم. دفعه ی پیش با عنوان احمق درستکار از آپارتمان طرف سر در آوردم، حالا یک راننده ی فضول. اگر بفهمد آن کیف و عکس ها را بی خودی همرا آورده ام؟ اگر از نیت فضولی ام با خبر شود؟ به چهره اش نمی خورد آدمی باشد که داد و بیداد راه بیاندازد، منطقی به نظر می رسید. اما کدام منطق می تواند این حرکت مرا توجیه کند؟ در که روی پاشنه چرخید، یادم نیست همان عطر بود یا نه ولی تند بود. اما خودش را مطمئنم که همان مرد شش ماه پیش بود. با قیافه ای خشن تر. گردن باریکش سیخ، از لباس راحتی اش بیرون زده بود. خب به هر حال آدم در مدت شش ماه تغییری نمی کند. لبخندی تصنعی بر لبانم نشاندم و گفتم: عذر می خوام، شب بخیر. من راننده ماشینی هستم که دیشب شما رو رسوند اینجا. راستش یه کیف پول تو ماشین جا مونده بود. گفتم شاید مال شما باشه، چون از دیشب تا حالا کسی و سوار نکردم. یادم افتاد شش ماه پیش وقتی کلمه کیف از دهانم خارج شد چهره اش ذوق زده شد. ولی این دفعه تنها چشمانش بین بین دهان و دستانم که کیف را در آن می چلاندم جا به جا شد. آپارتمان نیمه تاریک بود، هر چه سعی کردم دیوارها و میزها را ببینم نشد. با لحنی آرام و خونسرد گفت: نه! من چیزی گم نکردم. مثل مواقعی که ماشین توی سربالایی به دنده معکوس احتیاج دارد، سریع پشت حرفش را گرفتم : حالا یه نگاهی بهش بندازید ضرر که نداره. مسخره ترین حرفی بود که می شد زد. وقتی چیزی گم نکرده چی و نگاه کند؟ هر چه داشتم رو کرده بودم، در عین ناامیدی همان طور که کیف را نشانش می دادم گفتم: آخه چند تا عکس از چندتا خانم هم توش هست. نفهمیدم چه طور خودش را به من نزدیک کرد، رگ روی پیشانی اش مثل ماری که زیر شن و خاک بیابان می خزد هویدا شد. خوشحال شد، دندانهایش کاملا سفید بودند. نقشه ام گرفت. تعارف کرد. وارد شدم. شبیه همان شش ماه پیش بود. فقط کمی بهم ریخته بود. چیزی که خیلی توجه ام را جلب کرد و به خاطرش به آب و آتش زده بودم تعداد قاب عکسها بود، که به طرز باور نکردنی زیاد شده بود. درست همان جای قبلی نشستم. روبرویم ایستاد و گفت: زیبا هستند نه؟ چشم های قرمزش شبیه شیطان های توی فیلم ها شده بود. روی میز جلوام پنج قاب از یک زن بود که از چپ به راست در حال دویدن کنار ساحل بود. جواب دادم: بله! خیلی... هیجان زده گفت: می تونم عکس ها رو ببینم؟ لطفا؟ یک لحظه احساس کردم زمان به عقب برگشته. کیف را که باز کرد بی اعتنا به پول ها محو تماشای عکس ها شد. دستش را جلوی دهانش گرفت و زیر لب زمزمه کرد: عالیه! واقعا محشراند. کم مانده بود تعادلش را از دست بدهد. وحشت کردم. شروع کرد به خندیدن. مثل دیوانه ها می خندید.گونه های استخوانی اش پهن تر به نظر می رسید. دست هایش را که روی عکس ها می کشید می لرزید. دست و پایم را گم کرده بودم. گفتم : خب پس کیف شما بود؟ شروع کرد به جویدن ناخن هایش و با سر تکان دادن جواب مثبت داد. سمت راستم تمام زن ها خواب بودند و بالای آنها زنانی دیگر با دندان های سفید می خندیدند. خنده را قطع کرد. سینه اش را صاف کرد و گفت: اول جای اینها را مشخص می کنیم بعد چای... ها؟ فکر دربستی هایی افتادم که از دست داده بودم و گرفتار حس فضولی خودم شده بودم. نگاهی به اطرافش انداخت و خلوت ترین دیوار را انتخاب کرد و رفت به طرفش. در بین راه به گل میزی خورد که رویش عکسی از زن یک زیر یک درخت بود. قاب افتاد. با وحشت و ناراحتی گفت: نه! ببخشید! ببخشید! حواسم نبود، متاسفم. چند تا مهمون داریم امشب. هول شدم.... پشت به من ایستاد و با دست هایش عکس ها را روی دیوار جا به جا می کرد. آن قدر سرگرم بود که متوجه خارج شدن من نشد. بی صدا در را پشت سرم بستم. از حس کنجکاوی خودم منزجر شده بودم. هنوز صدای خنده هایش توی گوشم بود.
خیابان خلوت بود و خنک. جان می داد برای پیاده روی. یک راست رفتم سمت ماشین، حوصله دربستی نداشتم.......
خیابان خلوت بود و خنک. جان می داد برای پیاده روی. یک راست رفتم سمت ماشین، حوصله دربستی نداشتم.......