به نام او
....... چند ماه که از آمدنش گذشت گفت تصمیم تازه ای گرفته. گفت خیلی بیشتر از این ها در این باره فکر کرده. گفت این طوری برای ما بهتر است. یک لحظه فکر کردم دکتر است. گفت بهتر است رابطه را کمتر کنیم، این طوری به جایی نمی رسیم، تو هم که داری درس می خوانی. فهمیدم که مشکل منم.
خدایا خسته ام کی وقت افطار می رسد؟ ادامه داد که تصمیم دارد برگردد برای تحصیل به خارج و اینکه کسی جز من در زندگی اش نیست. من چیزی نپرسیدم خودش گفت و اینکه مرا مثل سابق دوست دارد. چیزی نگفتم. فقط گوش کردم. پای تلفن همه ی این حرف ها را می گفت. بعدا گفتم باشد، هرچی تو بخواهی. آخرش با خنده گفت : ولی بهم دیگه زنگ که می زنیم نه؟
بعضی از این ازگیل های خشک شده بالای درخت تا سال بعد آن بالا می مانند. حتی کنارش میوه تازه در می آید.
اما قضیه زمانی بغرنج می شود که فکر می کنی در همیشه روی یک پاشنه می چرخد ولی بعد متوجه می شوی که نخیر! پای چند پاشنه در میان است. گفتم که، فاصله کار خودش را می کند. من اینجا هستم و او شهری بزرگتر. کوچ کردند رفتند. از کم شدن رابطه چهار ماهی می گذرد. خب بالاخره شهر بزرگتر امکانات بیشتر و آب و هوای بهتر. تا رفتنش به خارج چند ماهی مانده.
هفته پیش تماس گرفت و تمام ماجرا را برایم شرح داد. خودم خواستم اگر خبری شد مرا در جریان بگذارد. مثل اینکه داشت قصه ای تعریف می کرد. گفت چون من دوست خوبی برایش بودم همه چیز را به من می گوید. من همیشه در واژه ی دوست با شک و تردید نگریسته ام. احساس می کنم شبیه کوچه ای بن بست است که اول آن ننوشته اند بن بست. بعید نیست اگر در شرایطی دیگر کلمه دوست را به بحث می نشستم به کمتر از اتوبان راضی می شدم. صدای شکمم را از دهانم می شنوم. معده ام می لرزد. گفت مدتی هست که با کسی آشنا شده. درست یادم نیست، آن لحظه تلفن خش خش می کرد. ولی فکر کنم گفت کسی با او آشنا شده! پنجره اتاق را باز می کنم. باد خنکی سعی می کند از توری بگذرد. ذره ذره از سوراخ های توری می گذرد. نمی بینم، حس می کنم. بعید می دانم. نه ! بعید می دانستم او با کسی آشنا شود. آخه به بد وضعیتی دچار این اوهام شده بودم که، پیوندی ناگسستنی میان ما برقرار است. به شخصه اگر کسی می خواست با من آشنا شود، بادی در سینه می انداختم و ابرویی به بالا و ته لبخندی گوشه لب که، آهای خبر نداری، ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رسد.... آخرین ذره باد هم از توری گذشت و به صورتم چسبید. ولی نه من با کسی آشنا شدم و نه من جای او بودم.
حال خوشی ندارم، بیکارم. آرام جانم به خاطر همین مهم با ساربان دست به یکی کرده و این شد که من با شکم گرسنه و فکر و خیال های ناجور اسمش را از توی گوشی موبایلم حذف کنم....