۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

نقطه سرخط (قسمت آخر)


به نام او
....... چند ماه که از آمدنش گذشت گفت تصمیم تازه ای گرفته. گفت خیلی بیشتر از این ها در این باره فکر کرده. گفت این طوری برای ما بهتر است. یک لحظه فکر کردم دکتر است. گفت بهتر است رابطه را کمتر کنیم، این طوری به جایی نمی رسیم، تو هم که داری درس می خوانی. فهمیدم که مشکل منم.
خدایا خسته ام کی وقت افطار می رسد؟ ادامه داد که تصمیم دارد برگردد برای تحصیل به خارج و اینکه کسی جز من در زندگی اش نیست. من چیزی نپرسیدم خودش گفت و اینکه مرا مثل سابق دوست دارد. چیزی نگفتم. فقط گوش کردم. پای تلفن همه ی این حرف ها را می گفت. بعدا گفتم باشد، هرچی تو بخواهی. آخرش با خنده گفت : ولی بهم دیگه زنگ که می زنیم نه؟
بعضی از این ازگیل های خشک شده بالای درخت تا سال بعد آن بالا می مانند. حتی کنارش میوه تازه در می آید.
اما قضیه زمانی بغرنج می شود که فکر می کنی در همیشه روی یک پاشنه می چرخد ولی بعد متوجه می شوی که نخیر! پای چند پاشنه در میان است. گفتم که، فاصله کار خودش را می کند. من اینجا هستم و او شهری بزرگتر. کوچ کردند رفتند. از کم شدن رابطه چهار ماهی می گذرد. خب بالاخره شهر بزرگتر امکانات بیشتر و آب و هوای بهتر. تا رفتنش به خارج چند ماهی مانده.
هفته پیش تماس گرفت و تمام ماجرا را برایم شرح داد. خودم خواستم اگر خبری شد مرا در جریان بگذارد. مثل اینکه داشت قصه ای تعریف می کرد. گفت چون من دوست خوبی برایش بودم همه چیز را به من می گوید. من همیشه در واژه ی دوست با شک و تردید نگریسته ام. احساس می کنم شبیه کوچه ای بن بست است که اول آن ننوشته اند بن بست. بعید نیست اگر در شرایطی دیگر کلمه دوست را به بحث می نشستم به کمتر از اتوبان راضی می شدم. صدای شکمم را از دهانم می شنوم. معده ام می لرزد. گفت مدتی هست که با کسی آشنا شده. درست یادم نیست، آن لحظه تلفن خش خش می کرد. ولی فکر کنم گفت کسی با او آشنا شده! پنجره اتاق را باز می کنم. باد خنکی سعی می کند از توری بگذرد. ذره ذره از سوراخ های توری می گذرد. نمی بینم، حس می کنم. بعید می دانم. نه ! بعید می دانستم او با کسی آشنا شود. آخه به بد وضعیتی دچار این اوهام شده بودم که، پیوندی ناگسستنی میان ما برقرار است. به شخصه اگر کسی می خواست با من آشنا شود، بادی در سینه می انداختم و ابرویی به بالا و ته لبخندی گوشه لب که، آهای خبر نداری، ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رسد.... آخرین ذره باد هم از توری گذشت و به صورتم چسبید. ولی نه من با کسی آشنا شدم و نه من جای او بودم.
حال خوشی ندارم، بیکارم. آرام جانم به خاطر همین مهم با ساربان دست به یکی کرده و این شد که من با شکم گرسنه و فکر و خیال های ناجور اسمش را از توی گوشی موبایلم حذف کنم....

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نقطه سرخط (قسمت اول)




به نام او
همه چیز از یک آگهی روزنامه شروع شد. اینکه می گویم شروع شد به معنای واقعی کلمه است. قبل از آن چیزی برای آغاز نبود. آگهی کلاس زبان بود. یک لحظه تصمیم گرفتم و فردا موسسه ی زبان بودم. آدم ها از آینده ی خودشان خبر ندارند، این را بارها و بارها شنیده ام، اما خودم شخصا به کسی نگفته ام. اولین باری بود که برای خودم تصمیم می گرفتم و دنبال چیزی می رفتم که دوست داشتم.
روز اول کلاس به خودم گفتم خودش است ! آره از آن حرف هاست. ولی خب چه می شود کرد من هم مثل بقیه. مدت چهار سالی که دانشگاه بودم با نسوان زیادی برخورد داشتم، منظورم از برخورد را که متوجه می شوید؟ رابطه با برخورد فرق دارد. توضیح نمی دهم چون تکراری ست و می دانم همه به روز و آگاه هستید. نکته ی مهم زمان است که تعیین کننده است، حالا می روم سرخط.
داستان ساده است. یکی را می بینی، بعد از او خوشت می آید، همین! و این یعنی گذر زمان. احساسم قابل وصف نبود، نه اینکه آنچنان عاشق و مفتون شده بودم، برعکس احساسی ساده بود که تعریفی نداشت و بعد ها تعریفی شد. هفته ای دو جلسه کلاس برای شروع خوب بود. نسوان های دیگری هم حضور فعال داشتند ولی جریان همان جریان ... اما تو چیز دیگری... بود. استاد همه را به اسم کوچک صدا می زد. وقتی می گفت افسانه! می خندیدم، در واقع لبخند بود. مدتی که گذشت متوجه شدم استاد مرا که صدا می زند او هم می خندد. این جا بود که پایه های تفاهم ریخته شد. دو ترم که گذشت کلاس هایش چهار روز در هفته شد. دو سطح را در یک ترم می خواند. نمی دانم چه شد- این که می گویم نمی دانم واقعی است و هنوز هم نمی دانم- که خودم را توی حیاط موسسه منتظرش دیدم، در روزهایی که کلاس نداشتم. وقتی مرا دید تعجب کرد. اما سعی کرد به روی خودش نیاورد. موقع خداحافظی گفتم : می تونم باز هم بیام ؟ کارم هفتگی همین بود. دیدن و رفتن! دیدن کسی که بعدها عاشقش شدم.
مدتی که گذشت، پنج شنبه ها به دیدنش در شرکت پدرش می رفتم. صبح زود شسته رفته. پنج شنبه ها پدرش خارج از شهر بود. دو سه ساعتی تا آمدن مدیر شرکت آنجا بودم. به قولی پاتوق من آنجا شده بود.
بهار و تابستان را با رویاها و آرزوهای نیم بندمان گذراندیم. بیست و سه ساله بودیم. دفترچه خدمت فرستاده بودم، اول آبان ماه اعزام می شدم. مهرماه را نفهمیدم چگونه گذشت. اما آخرین پنج شنبه را خوب یادم است. یادم است که گریه کردم. اشک از پشت عینک آفتابی ام سرازیر شد. افسانه گریه نکرد. چهره اش غمگین بود ولی گریه نکرد. هنوز مانتو مشکی و روسری رنگی اش که صورت گردش را قاب گرفته بود به یاد دارم. دلم می خواست در آغوش بگیرمش. قدش تا شانه ی من بود و کمی تپل. احساسم قابل وصف نبود، اما این بار نه از سادگی بلکه از پیچیدگی. حال بدی داشتم. از هم جدا شدیم، مثل این بود که میان زمین و آسمان معلق بودم. راه رفتنم دست خودم نبود، بی تردید آن موقع زندگی برایم تمام شده بود.
الان که خودم را در آینه نگاه می کنم و به یاد آن روز می افتم، گوشه ی لبم بالا می رود. این حرکت تمسخرآمیز نیست، اما نشانه ی شادی هم نیست. زندگی وارد مرحله تازه ای شد. ماه اول خدمت که تمام شد. یک شب از پشت تلفن بغض کرده گفت، پدرش اصرار دارد جهت یک دوره کارآموزی برای شرکت به خارج برود. گفت مادرش ناراحت است و دو خواهرش خوشحال. خودش آن موقع غمگین بود، حالا نیست، نپرسیدم، ولی فکر می کنم نباشد. البته از زمان این خبر تا رفتنش حدود شش ماهی گذشت. چند باری که به مرخصی آمدم، در این باره حرف زدیم. ولی تنها حرف بود. قضیه همان دیدن و رفتن بود. راستش را بخواهید من که راضی نبودم، ولی نگفت تو چکاره ای؟ می دانم که دوستم داشت. البته خودش را بیشتر. در موضع بی هویتی باشی و بخواهی مانع از شکل گیری هویت دیگری بشوی سخت است، سخت که نه بی معنی ست. گفت یک سال بیشتر نیست. تا آن موقع تو هم خدمتت تمام شده، وقتی برگشتیم کار پیدا می کنی، من هم هستم از نو شروع می کنیم. فکر کنم منظورش این بود می رویم سر خط. گفتم نه! نرو!... توی دلم گفتم.
ساعت چهار بعد از ظهر است. باد کولر سرم را خنک می کند تا آثار بی رمقی روزه کمتر آزارم بدهد. تا افطار چند ساعتی مانده.
روزی که رفت من سر چهارراه ماشین ها را جریمه می کردم. الان که فکرش را می کنم می بینم اگر نمی رفت و می ماند پای من تا برگردم..................... فکرم را قطع می کنم، نمی شود ولی سعی می کنم. می دانم که فاصله خرابکار است. یعنی به ضررت کار میکند. مثل زمانی که می خواستم کسی را جریمه کنم. اگر بین بردن نوک قلم به سمت برگ جریمه و نوشتن آن فاصله افتاد، متخلف یا تو را فریب می دهد یا از سر دل رحمی می گویی خب این دفعه برو !
شماره تلفنش را با نامه برایم فرستاد. ارتباط از نوع تلفنی و نوشتاری بود. من روز و شب خدمت را به امید رسیدن نامه یا شنیدن صدایش می گذراندم. من اعتراف می کنم که زندگی را سخت گرفتم. بلاخره برگشتم. آمدم، نبود. گفت چند ماه بعد می آید. گفتم باشد. احساس کردم لحن صدایش عوض شده بود. بعضی وقت ها فکر می کنم آن روز گفت : هر وقت دلم بخواهد می آیم.... این شک و تردید آخر کار دستم می دهد، اما فکر کنم گفت نمی آیم. فکر کنم این را گفت. حالم کمی بهم ریخته، دستانم مورمور می شود.
پنج ماه بعد آمد. من هنوز همان شکلی بودم. فکر کنم کمی پخته تر با ذهنی امیدوارتر ولی سرگردان. وقتی آمد این سرگردانی ام را بیشتر دید. خب ناحق نباید گفت، به شکلی حق داشت. گفتم می خواهم دوباره درس بخوانم. چیزی نگفت. ولی بعدا گفت توقع داشته کار دیگری بکنم. فکر کنم منظورش سر خط رفتن بود. خوشحال بودم که قبول کرد و خوشحال از اینکه دوباره با هم هستیم. بعضی شب ها خواب می دیدم بچه ای داریم که هر روز او را به پارک می برم. زنی به او نزدیک می شود، بچه او را مامان صدا می زند، می پرد توی بغلش. به سمت من که می آیند می بینم افسانه نیست. وحشت می کنم و از خواب بیدار می شوم. درخت ازگیلی در حیاط داریم. تقریبا هم سن من است. هر سال خوب میوه میدهد. میوه های سر درخت را نمی توانیم بچینیم. همانجا می مانند تا خشک شوند یا غذای پرنده ها.
چند ماه که از آمدنش گذشت گفت تصمیم تازه ای گرفته...........
ادامه دارد....

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

انتهای جاده

به نام او

پنجره ها را دادم بالا و کولر را روشن کردم. هر دو مسیر رفت و برگشت ترافیک بود و هیچ راه گریزی نبود. ماشین ها در هم قفل شده بودند. مشخص نبود علت ترافیک چیست، تنها چیزی که قابل رویت از این فاصله بود تابلوی تبلیغاتی بود که دختری با عروسک خرسی بغلش در کنار مادرش به یک ماشین لباسشویی اشاره می‌کرد. حرکت کردن سواری جلویی امید برای رهایی از این گردهمایی آهن آلات را شدت می بخشید، اما روشن شدن چراغ ترمزها یکی پس از دیگری دست را به اجبار به سوی خلاص کردن دنده می کشاند. من در خط وسط این تجمع قرار داشتم. سمت راست مردی با دست روی فرمان ضرب گرفته بود و آواز می خواند. روبرویم پسر بچه ای عقب ماشین مشغول بازی بود و سمت چپم زنی تا توانسته بود فاصله خودش با فرمان را کم کرده بود تا به ظن خود شاید تسلط بیشتری داشته باشد. صدای نعره آمبولانس هوای گرم اتوبان را متشنج می کرد ولی خبری از آمبولانس در آن نزدیکی ها نبود. دو سه متری همه با هم حرکت می‌کنیم. بعضی از راننده ها پیاده شدند و دستشان را سایبان صورتشان کرده اند و به انتهای اتوبان نگاه می‌کنند، اما بعد از مکثی دوباره برای فرار از لبه های تیز گرما سوار می شوند. از روی بی حوصلگی رادیو را روشن می کنم. از موجی به موجی دیگر می پرم، جایی را می گیرم که خبر از یک راه بندان در اتوبانی را می دهد. هم چنان که جلو را نگاه می کنم سرم را به رادیو نزدیک تر می‌کنم. مجری زن می گوید: به علت................................. ناگهان صدا قطع می شود. با حرص پیچ رادیو را می چرخانم. موسیقی پخش می کند. خاموش می کنم و دوباره به پشتی صندلی تکیه می کنم. راننده زن با موبایلش حرف می زند، دستش را به علامت اینکه چیزی نمی‌داند در هوا تکان می دهد،به نظر می‌رسد خبر از گرفتاری‌اش می‌دهد. ماشین گاز می خورد، دور موتور بالا می رود، پایم روی پدال گاز نیست. بعد از چند ثانیه آمپر دور موتور به حالت اولش بر می گردد. راننده سمت راستی‌ام با چشمانی گشاد کرده غرق در افکارش جلوی پایش را نگاه می کند. باز حرکت می‌کنیم اما این بار کمی بیشتر.گوشی ام زنگ می زند. پیا مک است! دنده را خلاص میکنم، گوشی را به صورتم نزدیک می کنم، نوشته: خبر داری تو یکی از اتوبان ها.................................بقیه اس ام اس خالی است. صدای هلیکوپتر نگاه ها را به بالا می کشد. نور آفتاب چشم ها را می زند. جوابش را می‌دهم، نمی فرستم. نمی شود. می نویسد پیام شما به مخاطب نرسید!! پسر بچه ماشین جلویی با اسباب بازی های شکل دایناسورش بازی می‌کند. سر یکی را به شکم دیگری می‌کوبد. از باز و بسته شدن شکل دهانش می‌شود فهمید می گوید: بوم... دوف... مرد راننده چهره اش عادی شده و دود سیگارش را از پنجره نیمه باز بیرون می دهد. زن بطری آبش را سر می‌کشد. به من نگاه می‌کند و تعارف می‌کند. لبخند می‌زنم و دوباره اس ام اس می فرستم. باز هم نشد. با حالتی ناراحت گوشی را روی داشبورد می اندازم. گردن یکی از دایناسورها داخل دهان دیگری ست. صدای تلق تلق از داخل موتور می آید. بعد به یکباره ماشین خاموش می شود و به تبع آن کولر. گرما با تمام توان به سراسر بدنم حمله می کند. کمی گیج شده‌ام. استارت می زنم. روشن می شود. باز ماشین ها حرکت می کنند. عرق از پشت گردنم وارد لباسم می شود. می توانم ردش را روی مهره های ستون فقراتم حس کنم.گردنم را به یقه لباسم می کشم. هوا غبارآلود است. باید اتفاقی افتاده باشد یا در جریان افتادن است. موبایلم زنگ می خورد. قلبم برای یک لحظه از ضربان می افتد. الو؟ سلام.... آره خوبم.... کجام؟..........تو راهم.........یعنی چی کجای راهم؟.........چرا اتفاقا تو اتوبانم......چی؟ ماشین پشت سرم بوق می زند. دنده را یک می‌کنم......نشنیدم چی؟......الو صدات نمی آد......بوق اشغال و قطع شد. سعی می‌کنم خودم تماس بگیرم، آنتن نمی دهد. حس می‌کنم دچار توهم شده‌ام. به تابلوی تبلیغاتی ماشین لباسشویی می رسم. مادر و دختر به همه می خندند. بدون صدا و لرزش، هشت کیلویی............... نور آفتاب از روی بدنه ماشین ها به اطراف منعکس می شود. تیرگی هوا بیشتر می شود. اطراف تا جایی که دید دارد بیابان است. درختچه‌های خشک و بد قیافه. چشمانم سراب می‌بیند. از اینکه این مسیر را انتخاب کردم پشیمانم. دچار ترس شده‌ام. بی‌اختیار به آینه نگاه می‌کنم، مردمک چشمم می لرزد. حتما از گرماست. احساس کردم کف ماشین می لرزد. دستم را محکم به فرمان چسباندم. همه این لرزش را حس می کردند، حتی دایناسورها هم ماتشان برده بود. خیلی ها از ماشین پیاده شدند. هرکسی با ترس و تعجب به دیگری اشاره می کرد.لرزش قطع شد. حرکت سواری ها خوشحالی را به جان مردم انداخت. صدای آمبولانس آب دهان زن راننده را به پایین گلویش هل داد. این بار حرکت سیل ماشین ها آهسته وپیوسته بود. همه بهت زده جلو را نگاه می کردند. منتظر بودند چیز غریبی ببینند. غبار بیشتر شده بود. به یاد فیلم های تخیلی افتادم. دلم می خواست با کسی حرف بزنم، کسی بوق نمی زد، صدایی از ماشینی بلند نمی شد. از داخل پنجره کولر بوی گوشت سوخته می آمد. خدا خدا می کردم به یک فرعی چیزی برسم و سر ماشین را به داخلش کج کنم. این احتمالا فقط آرزوی من نبود. کسی سعی نمی کرد از دیگری جلو بزند، می خواستند با هم با‌شند. برای دل خوشی رادیو را دوباره روشن می کنم. آخر اخبار است : ................... آرامش خود را حفظ کنید. معلوم نشد چرا دعوت به آرامش می کند. از آینه دیدم پشت سرم هم غبار گرفته. دیدم کم شده بود. عصبی بودم. موبایل قطع بود. صدای موتور غیر عادی شده بود، ذهنم توانایی تصمیم گیری نداشت البته نیاز به تصمیم خاصی نبود تنها یک راه بود. مشخص نبود کجای اتوبان هستیم. دوباره از حرکت ایستادیم. شیشه را دادم پایین. ذرات گرد و غبار را روی صورتم حس کردم. زن راننده همچنان فرمان را به سینه گرفته بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. مرد سمت راستی پیاده شد، دستی به سرش کشید و محکم روی سقف کوبید. کم کم به تعداد پیاده ها اضافه شد. هرکس تنها یا با همراهش کنار ماشینش ایستاد، سری تکان می‌دادند و به انتهای اتوبان چشم دوخته بودند. من هم پیاده شدم. دایناسورها روی هم عقب ماشین بلا تکلیف افتاده بودند، حلقه ای تیره انتهای اتوبان را دور می زد.....

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

زنان در قاب عکس (قسمت آخر)

نزدیک به شش ماه از این ماجرا گذشت، که یک شب آخر وقت در راه برگشت به خانه دربستی سوار کردم. به محض نگاه از آینه شناختم. همان ناشناس بود. با کت و شلوار تیره و همان صورت کشیده. خواست بروم دقیقا آن آدرس شش ماه پیش. می خواستم آشنایی بدهم که سر صحبت را باز کنم دیدم حال و حوصله ندارم. پر گاز رفتم به سمت آپارتمان زیبا. وقتی پیاده شد نگاهی سرسری به صندلی عقب انداختم ببینم چیزی جا نگذاشته باشد. نمی دانم چرا دلم می خواست چیزی جا گذاشته باشد. حس کنجکاوی ام برانگیخته شده بود که دوباره سری به آپارتمانش بزنم. ببینم هنوز آن عکس ها سرجایشان است یا نه. فردا کیف پولی دست و پا کردم با چند عکس و مقداری پول. آخر شب دزدکی توی ماشین روبروی آپارتمان بودم و ابعاد حس فضولی خودم را می سنجیدم. دفعه ی پیش با عنوان احمق درستکار از آپارتمان طرف سر در آوردم، حالا یک راننده ی فضول. اگر بفهمد آن کیف و عکس ها را بی خودی همرا آورده ام؟ اگر از نیت فضولی ام با خبر شود؟ به چهره اش نمی خورد آدمی باشد که داد و بیداد راه بیاندازد، منطقی به نظر می رسید. اما کدام منطق می تواند این حرکت مرا توجیه کند؟ در که روی پاشنه چرخید، یادم نیست همان عطر بود یا نه ولی تند بود. اما خودش را مطمئنم که همان مرد شش ماه پیش بود. با قیافه ای خشن تر. گردن باریکش سیخ، از لباس راحتی اش بیرون زده بود. خب به هر حال آدم در مدت شش ماه تغییری نمی کند. لبخندی تصنعی بر لبانم نشاندم و گفتم: عذر می خوام، شب بخیر. من راننده ماشینی هستم که دیشب شما رو رسوند اینجا. راستش یه کیف پول تو ماشین جا مونده بود. گفتم شاید مال شما باشه، چون از دیشب تا حالا کسی و سوار نکردم. یادم افتاد شش ماه پیش وقتی کلمه کیف از دهانم خارج شد چهره اش ذوق زده شد. ولی این دفعه تنها چشمانش بین بین دهان و دستانم که کیف را در آن می چلاندم جا به جا شد. آپارتمان نیمه تاریک بود، هر چه سعی کردم دیوارها و میزها را ببینم نشد. با لحنی آرام و خونسرد گفت: نه! من چیزی گم نکردم. مثل مواقعی که ماشین توی سربالایی به دنده معکوس احتیاج دارد، سریع پشت حرفش را گرفتم : حالا یه نگاهی بهش بندازید ضرر که نداره. مسخره ترین حرفی بود که می شد زد. وقتی چیزی گم نکرده چی و نگاه کند؟ هر چه داشتم رو کرده بودم، در عین ناامیدی همان طور که کیف را نشانش می دادم گفتم: آخه چند تا عکس از چندتا خانم هم توش هست. نفهمیدم چه طور خودش را به من نزدیک کرد، رگ روی پیشانی اش مثل ماری که زیر شن و خاک بیابان می خزد هویدا شد. خوشحال شد، دندانهایش کاملا سفید بودند. نقشه ام گرفت. تعارف کرد. وارد شدم. شبیه همان شش ماه پیش بود. فقط کمی بهم ریخته بود. چیزی که خیلی توجه ام را جلب کرد و به خاطرش به آب و آتش زده بودم تعداد قاب عکسها بود، که به طرز باور نکردنی زیاد شده بود. درست همان جای قبلی نشستم. روبرویم ایستاد و گفت: زیبا هستند نه؟ چشم های قرمزش شبیه شیطان های توی فیلم ها شده بود. روی میز جلوام پنج قاب از یک زن بود که از چپ به راست در حال دویدن کنار ساحل بود. جواب دادم: بله! خیلی... هیجان زده گفت: می تونم عکس ها رو ببینم؟ لطفا؟ یک لحظه احساس کردم زمان به عقب برگشته. کیف را که باز کرد بی اعتنا به پول ها محو تماشای عکس ها شد. دستش را جلوی دهانش گرفت و زیر لب زمزمه کرد: عالیه! واقعا محشراند. کم مانده بود تعادلش را از دست بدهد. وحشت کردم. شروع کرد به خندیدن. مثل دیوانه ها می خندید.گونه های استخوانی اش پهن تر به نظر می رسید. دست هایش را که روی عکس ها می کشید می لرزید. دست و پایم را گم کرده بودم. گفتم : خب پس کیف شما بود؟ شروع کرد به جویدن ناخن هایش و با سر تکان دادن جواب مثبت داد. سمت راستم تمام زن ها خواب بودند و بالای آنها زنانی دیگر با دندان های سفید می خندیدند. خنده را قطع کرد. سینه اش را صاف کرد و گفت: اول جای اینها را مشخص می کنیم بعد چای... ها؟ فکر دربستی هایی افتادم که از دست داده بودم و گرفتار حس فضولی خودم شده بودم. نگاهی به اطرافش انداخت و خلوت ترین دیوار را انتخاب کرد و رفت به طرفش. در بین راه به گل میزی خورد که رویش عکسی از زن یک زیر یک درخت بود. قاب افتاد. با وحشت و ناراحتی گفت: نه! ببخشید! ببخشید! حواسم نبود، متاسفم. چند تا مهمون داریم امشب. هول شدم.... پشت به من ایستاد و با دست هایش عکس ها را روی دیوار جا به جا می کرد. آن قدر سرگرم بود که متوجه خارج شدن من نشد. بی صدا در را پشت سرم بستم. از حس کنجکاوی خودم منزجر شده بودم. هنوز صدای خنده هایش توی گوشم بود.
خیابان خلوت بود و خنک. جان می داد برای پیاده روی. یک راست رفتم سمت ماشین، حوصله دربستی نداشتم.......

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

زنان در قاب عکس (قسمت دوم)


ساعت از نه گذشته بود که جلوی آپارتمان بودم. دلیل خاصی نداشت که آن ساعت آنجا باشم، دستم را داخل جیبم کردم تا از بودن کیف خاطر جمع شوم. به خودم گفتم : آخه بیکاری! مگه تو کیف چی هست که به خاطرش اومدی اینجا؟ نه پولی نه سندی نه چکی، مدرکی، یک مشت عکس و کاغذ. احمق شدی. حالا خیلی راحت کیف و ازت می گیره، یه تشکر خشک و خالی می کنه و پشت در بهت می خنده. به جای این معطلی می رفتی چند تا دربستی می بردی.... به خودم که آمدم نوشته ی واحد شش را جلویم دیدم. ظاهرا آپارتمان مرتب و شیکی بود. ساکت و خلوت. نمی دانم چرا دلهره داشتم. این پا و آن پا می کردم، پشیمان شده بودم، دستم از اختیار خارج شد و زنگ را به صدا درآورد. تمام شد، حالا می شوم عین احمق ها. احمقی درستکار که یک کیف پول خالی را به صاحبش پس می دهد. در که باز شد همان عطر تند تمام سطح صورتم را پوشاند. آن شب به خاطر تاریکی کمی اشتباه دیده بودم. بزرگ تر از من بود. اما بقیه مشخصات همان بود. چشمانش قرمز بود، مثل کسی که ساعت ها گریه کرده باشد. لباس راحتی یک دستی به تن داشت. با همان لحن صدا گفت: بفرمایید...؟ این بار تمایلی به شنیدن صدایش نداشتم. هول شده بودم، نه از ترس. از اینکه بی خودی جلوی در خانه یک نفر ایستاده بودم و زنگ زده بودم. گفتم: بله! یعنی من و یادتون میاد؟ دیشب رسوندمتون اینجا. دیر وقت بود؟ تاکسی؟ احساس کردم رنگ چشمانش برگشت، یک قدم به جلو برداشت، پوستش رنگ پریده بود. اجزای چهره اش جا به جا شد و با مهربانی خاصی گفت: بله، یادم اومد، آوردینش؟ همراهتونه؟ مثل اینکه منتظر بود.می دانست برای چه آمده ام. نکند قبلا توی کیف پولی بوده و حالا آن را از من بخواهد؟ عبارت درستی بود، یک احمق درستکار!! با سر حرفش را تایید کردم. از سر راهم کنار رفت و تعارف کرد. خانه نیمه تاریک بود، گوشه هایی چند آباژور روشن بود. دواتاق سمت چپ آشپزخانه سمت راست و بین اینها پذیرایی با مبلمان و محتویات معمول. جایی که نشستم روشن تر بود اما او ایستاده بود به من زل زده بود. خوشحال تر از چند لحظه پیشش بود. اگر می فهمید کیف خالی ست!!! ... من میرم چای بریزم! نه نگفتم. احتیاج داشتم به چند لحظه تنهایی. خوب که اطراف را دید زدم تازه متوجه قاب عکس ها شدم. همه جا بود. دیوار، روی میز، پشت پنجره. و جالب تر اینکه همه عکس زن هایی بود با شکل ها و حالت های متفاوت. زنانی با چهره هایی متوسط، بلند کوتاه،لباس هایی رنگارنگ، لب و دهانی معمولی، چشمانی مورب و خمارگونه که یا می خندیدند و یا به نقطه ای خارج چشم دوخته بودند. نشست روبرویم. با انگشتان استخوانی اش استکان چای را گذاشت روی میز. ... خوب می تونم ببینمش؟ لطفا؟ ...البته. حتما ! تا کیف را دید چشمانش برقی زد. بازش کرد. سعی کردم دست پیش بگیرم ولی اصلا حواسش نبود. گفتم: چیزی توش نبود، چند تا کاغذ و ...... که دیدم چشمانش دوباره قرمز شد. به عکس ها نگاه می کرد. اما خودش را سریع جمع و جور کرد و دستی روی صورتش کشید. به نظرم رسید ته ریشش بلندتر شد و چهره اش چروک خورده. گیج شده بودم و البته نسبت به او احسساس ترحم می کردم. چرا ؟ نمی دانستم. من در کل آدم احساساتی ام. تحمل ناراحتی کسی را ندارم. اما حالا که باعث خوشحالی این ناشناس شده بودم احساس رضایت می کردم...
ادامه دارد

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

زنان در قاب عکس (قسمت اول)


به نام او

مرد خوش پوشی آخرین مسافر امروزم بود. توی تاریکی شب و سیاهی داخل ماشین یقه سفید و برق چشمانش را می دیدم. از صبح تا حالا این سومین دربستی بود که سوار می کردم. به نظر می رسید آدم حسابی باشد، دسته ی کیفش را با انگشتان کشیده اش گرفته بود. امروز کم حرف زده بودم. این موقع از شب دهانم هنوز خیس بود وکلمات زیادی توی بزاق دهانم شناور. مرد حواسش کاملا به بیرون بود. هر از چند متری که از زیر یکی از چراغ های خیابان می گذشتیم برای لحظه ای خطوط چهره اش نمایان می شد. هم سن خودم بود، پیشانی بلندش زیر موهای درهم و برهمش پنهان بود و نوک بینی باریکش زیر نور برق می زد. از شیشه جلو نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: بعید نیست بارون بیاد... عکس العملی نشان نداد، خیابان روبه خلوتی بود و مغازه ها رو به خاموشی.خیلی دلم هوس کرده بود لحن صدایش را بشنوم، از آن راننده هایی هستم که زود جیک وپیک مسافر را در می آورم. مخصوصا اگر دربستی باشد. البته باید اول از همه نگاهی به قد و قواره ی طرف بیاندازم و بعد حرفی بزنم. اگر دیدم خیلی تو دار و بی صداست خیلی گیر نمی دم، ولی بالا بره پایین بیاد باید لحن صدایش را تحویلم دهد بعد پیاده شود. ناگهان صدای آژیر ماشین پلیس تعداد زیادی از حرف ها و کلمه های بزاقم را بخار کرد. ماشین پلیس به سرعت از کنا ما رد شد. از فرصت استفاده کردم، سری تکان دادم و گفتم: این روزا دزد زیاد شده آقا! همین چند روز پیش خونه ی همسایه ما رو خالی کردن! ...از کجا می دونید دنبال دزد بودند؟ پایم روی پدال گاز سست شد، از توی آینه دیدم که به پشت گردنم نگاه می کند. لحن صداش کمی نرم و نازک بود ولی در کل بد نبود. ...هیچی همین طوری گفتم! روبروی یک آپارتمان چند طبقه پیاده شد. در ماشین را که بست باریکی هیکل و بلندی قدش پیدا شد.
فردا صبح اولین مسافری که سوار شد گفت: ببخشید آقا این کیف کف ماشین افتاده! یه خانم معلم بود. چون همیشه روبروی یک دبیرستان دخترانه پیاده می شد حدس می زدم معلم باشد. یک کیف جیبی بلند مردانه بود. یک لحظه به یاد دیشب و آن مسافر قد بلند افتادم. خانم معلم سوار بود، یک آقای ریشی اخمو با پلاستیکی پر از کاغذ و کنارم یک سرباز خواب آلود. کیف را گذاشتم روی داشبورد. به احتمال زیاد رفته بود توی همان آپارتمان. پشت چراغ خطر صدای خش خش پلاستیک مرد اخمو که به خاطر نفس کشیدن بود می رفت روی اعصابم. اول صبح حوصله آدم های بدعنق را ندارم. تازه بدجور فضولی افتاده بود توی جانم تا ببینم توی کیف چیست. مثل همیشه که ثانیه شمار به عددهای آخرش می رسد صدای بوق ماشین ها سر به فلک می کشد، این بار هم تکرار شد و سرباز بی نوا تکانی خورد و چرتش پاره شد. باید بیشتر معطل می کردم ببینم آخرش توی آپارتمان می رود یا نه! بعد از اینکه ماشین خالی از مسافر شد، کناری ایستادم و کیف را مثل کتاب باز کردم. بوی عطر تندی پرزهای بینی ام را سوزاند. داخل کیف چند تا عکس خانم های جور واجور بود که بعد دقت کردم دیدم همه یک نفرند، فقط لباس هایش فرق کرده، با چند تا کاغذ سفید که روی یکی از آنها نوشته بود: آپارتمان زیبا واحد شش... به اطرافم نگاهی انداختم و کاغذها و عکس ها را برگرداندم سرجایش و کیف را گذاشتم زیر صندلی خودم. ادامه دارد.....

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

هیچ وقت پزشک را به حساب نمی آوریم...!

به نام او

پسر بچه ای که روبروی من نشسته بود سرگرم بازی با گوشی موبایل پدرش بود. از برق چشمان و حرکت های ناگهانی پاهایش که از سر شوق بود می شد حدس زد که درگیر یک بازی هیجان انگیز است. پدرش رنگ پریده و عرق نشسته با چشمانی نیمه باز به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار پشت سر من خیره مانده بود. خانم منشی سر از جدول امروزش در نمی آورد، ته مداد را داخل مقنعه اش می گرداند و حروف را روی لبش بی صدا جابه جا می کرد. چند مجله و روزنامه تاریخ گذشته بی هیچ نظم و ترتیبی تمام سطح میز شیشه ای لک دار وسط اتاق انتظار را پوشانده بودند. دوباره تمام جواب های آزمایش و دفترچه بیمه پیرزن پخش زمین شد. مرد که دم و بازدم خسته اش حکایت از شدت بیماری اش داشت، نگاهی به پسرش انداخت و سرش را در جهت گلهای مصنوعی کنارش که هیچ احساس زیبایی را در انسان زنده نمی کرد خم کرد، خانم منشی نگاه تندی به پیرزن انداخت، اما پس از مکثی کوتاه لبخندی پهنای صورت کوچک و رنگ پریده اش را فرا گرفت و سپس با شوقی کودکانه قلم را روی خانه های جدول حرکت داد. پیرزن چادر و اسناد زندگی اش را یکجا از زمین جدا کرد. سرخی چهره اش در میان تاریکی چادر مثل پرتاب شدن یک ستاره در سیاه چالی ناپدید شد. ساعت از ده شب گذشته بود، اجزای صورتم را با خمیازه‌ی عمیقی در هم کردم. در اتاق معاینه باز شد. مردی میان سال با موهایی رنگ کرده و چهره‌ای اخمو و غرق در صحبت‌های دکتر از اتاق بیرون آمد. از جلوی ما رد شد و همان طور که با قسمتی از پیراهنش که از شلوارش بیرون مانده بود کلنجار می رفت خداحافظی سردی از منشی کرد و بیرون رفت. همه چشم به دهان منشی دوخته بودیم، حتی پسرک هم دست از بازی کشیده بود و مظلومانه گردن کج کرده بود که پدرش را برنده این بار برنده اعلام کند، پیرزن زیر لب دعا می خواند و خودش را روی صندلی عقب و جلو می کرد. مرد با حالتی نزار و سری که هر آن احساس می کردی از روی بدنش خواهد افتاد گوش هایش را تیز کرده بود، چشمانم را روی روزنامه ها انداختم. پیرزن زودتر از من اینجا بود. منشی سرس را بلند کرد و رو به پیرزن گفت: « مادر شما برید تو! » پیرزن مانندکسی که بعد از سال ها دعایش مستجاب شده باشد دوان دوان خودش را به تاریکی راهرو منتهی به اتاق معایه رساند و در میان سفیدی در اتاق ناپدید شد. پشت در نوشته بود: لطفا موبایل خود را خاموش کنید... پسرک گوشی را از سر اجبار بین پاهایش گرفته بود و بی هدف دکمه هایش را فشار می داد. پدرش شده بود شبیه بیمار ابوعلی سینا که در قاب بالای سرش آویزان بود. یکی از روزنامه ها نوشته بود: « واکسن آنفولانزای نوع آ .........................» بقیه اش زیر صفحه ای دیگر پنهان شده بود. بوعلی با چهره ای مهربان ظرفی را نزدیک دهان بیمار نیمه عریان گرفته بود. خودم را داخل کاپشن قهوه ای ام فرو کردم و مزه تلخ دارو را انتهای گلویم حس کردم. «راهپیمایی پرشور مردم گواتمالا بر علیه سیاست های خصمانه.....................» که پیرزن خدا خدا کنان به جمع ما پیوست. منشی خمیازه و دستش را به سمت من نشانه رفت و من مانند یک دونده آماده صدای شلیک. در پایان خمیازه اش گفت: « شما آقا! ...» صحنه آهسته شد، شبیه سکانس حساس در یک فیلم. بلند شدم، دوربین مرا از جلو نشان می داد، پلک زدن من، موج چادر پیرزن، حرکت نوک مداد روی خانه های جدول، بالا و پایین رفتن گلوی مرد و درانتها ورود من به تاریکی راهرو. خستگی در سیمای دکتر به وضوح قابل رویت بود، ولی سرسختانه مقاومت می کرد. در حین معاینه حواسم کاملا به بیرون بود، به تکیه دادن پسر به پدرش، به سکوتی که هیچ یک از سه سکنه اتاق انتظار توان شکستنش را نداشتند و به هوای سنگین محبوس میان دیوارهای مطب. دکتر یکی از صفحه های سفید دفترچه‌ام را بدون هیچ گونه توقفی با حروفی به هم پیوسته و درهم سیاه کرد. بعد با لبخندی که در این موقع شب هیچ نشانی از مهربانی در آن یافت نمی شد مرا بدرقه کرد. در تاریکی راهرو سر و وضعم را مرتب کردم و وارد روشنایی شدم. جدول به بن بست رسیده بود و کاری از کسی ساخته نبود. پدر و پسر بدون صدور مجوز از منشی رهسپار دیار امید شدند. اتاق ا‌نتظار خالی از سکنه شد. منشی با یک چشم دفترچه مرا مهر و با دیگری نوک مداد را درون یکی از سیاهی های جدول فرو کرد. دفترچه را که به دستم داد از اتاق معاینه صدای زنگ موبایل بلند شد. من و خانم منشی به یکدیگر نگاه کردیم......

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

روزی سخت و شبی زیبا




به نام او
با صدای باز شدن در بچه ها به سمتش دویدند، کیف قهوه ای رنگ خاک خورده اش را زمین گذاشت و هر دو آنها را بلند کرد و بوسید. دختر کوچکش با دستان ظریف خود گچهای به جا مانده از کلاس را از روی پیشانی اش پاک کرد و پسرش سر را روی شانه های خسته اش گذاشت.
امروز خسته تر به نظر می رسید؛ با دیدن همسرش لبخندی زیبا بر لبانش نقش بست. با آن که خیلی خسته بود کمی با بچه ها بازی کرد و بعد به عادت همیشه گوشه ای نشست وبرگه های امتحانی را بیرون آورد، نگاهی به خودکار قرمز انداخت، جوهر نداشت، از داخل کیف خودکاری دیگر بیرون آورد. دو سه برگه تصحیح کرد و بی خیال بقیه شد، دستی روی صورت زبر خود کشید و بار دیگر به خودکار قرمز نگاهی انداخت.
همسرش برایش یک لیوان چای آورد. زیاد چای می نوشید آن هم لیوانی. همسرش هنوز جذابیت خود را حفظ کرده بود، مژه های بلند و زیبا که به شکل اسرارآمیزی پشت عینک زیباتر به نظر می رسید. چشمهایی که هر لحظه می توانست او را به دنیایی دیگر ببرد و پوست سبزه اش که از خود عطر خاصی تراوش می کرد که تنها او احساس می کرد. ولی در تردید بود که آیا او هم برای شریکش هنوز انسان سابق است یا نه ؟ زن بلند شد و بچه ها را صدا زد تا به او در چیدن میز شام کمک کنند. چای را تا ته خورد. لیوان را جلوی چشمانش گرفت و زن و بچه هایش را از میان لیوان نگاه کرد.
می دانست که او در خانه تلاش بی وقفه ای برای بهتر کردن هر چه بیشتر زندگی می کند، با تمام مشکلات او ساخته بود، از آخرین دفعه ای که برایش هدیه خریده بود مدت زیادی می گذشت. روزهای اول زندگی همیشه در این فکر بود که به هر مناسبتی که شده برای او حتی یک شاخه گل بخرد. اما حالا این رسم به یک خاطره از آن دوران تبدیل شده بود. شاید به خاطر این بچه ها بود که چیزی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد. تاحالا از او نپرسیده بود، همیشه در سکوتی خاص به سر می برد. این سکوت را از روز اول خواستگاری به یاد داشت،
همسری که همیشه دوست داشت : سر به زیر و مهربان با نگاهای زیرکانه..
با صدای آرام بخش او به میز شام دعوت شد، آن قدر صدایش برای او لذت بخش بود که صبح ها وقتی او را برای رفتن به مدرسه صدا می زد، برای اینکه چندین بار صدایش را بشنود خود را به خواب می زد.
مثل همیشه مراسم صرف شام با زیبایی همیشگی خودش برگزار شد، خستگی مانع از آن نشد که در شستن ظرف ها کمکش نکند. وقتی که کنارش ایستاده بود همان بوی خاص را احساس کرد، یک حالت نشاط آور به او دست داد، دستانش با لطافت و مهارت روی ظروف حرکت می کرد، گرمی این دست ها را بارها روی بدنش حس کرده بود. دستش را گرفت و به چشمانش خیره شد، برق چشمهایش توان حرف زدن را از او می گرفت؛ اما به خود جرات داد و از او پرسید که آیا از زندگی با او راضی است؟ خواهش کرد که با صداقت پاسخ دهد. زن سرش را آرام به صورت مرد نزدیک کرد . گونه هایش را بوسید و گفت که بچه ها را به رختخواب ببرد... از سوال خود پشیمان شد، فکر کرد کار بچگانه ای کرده است. چراغ اتاق بچه ها را که خاموش کرد، دوباره به خلوت خود بازگشت و شروع کرد به تصحیح برگه های امتحانی.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که همسرش کنارش نشست، نگاهش کرد، خودکار قرمز را از دستش گرفت و به شانه اش تکیه کرد. از بچه ها گفت، از خانه گفت، از شام، از لباس، از کوچه، از خیابان و..... به خودش که رسید شب از نیمه گذشته بود و در میان تاریکی موهای بلندش روی شانه های مرد برق می زد.
صبح ساعت از هشت گذشته بود که هر دو با صدای بچه ها بیدار شدند……..