۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

انتهای جاده

به نام او

پنجره ها را دادم بالا و کولر را روشن کردم. هر دو مسیر رفت و برگشت ترافیک بود و هیچ راه گریزی نبود. ماشین ها در هم قفل شده بودند. مشخص نبود علت ترافیک چیست، تنها چیزی که قابل رویت از این فاصله بود تابلوی تبلیغاتی بود که دختری با عروسک خرسی بغلش در کنار مادرش به یک ماشین لباسشویی اشاره می‌کرد. حرکت کردن سواری جلویی امید برای رهایی از این گردهمایی آهن آلات را شدت می بخشید، اما روشن شدن چراغ ترمزها یکی پس از دیگری دست را به اجبار به سوی خلاص کردن دنده می کشاند. من در خط وسط این تجمع قرار داشتم. سمت راست مردی با دست روی فرمان ضرب گرفته بود و آواز می خواند. روبرویم پسر بچه ای عقب ماشین مشغول بازی بود و سمت چپم زنی تا توانسته بود فاصله خودش با فرمان را کم کرده بود تا به ظن خود شاید تسلط بیشتری داشته باشد. صدای نعره آمبولانس هوای گرم اتوبان را متشنج می کرد ولی خبری از آمبولانس در آن نزدیکی ها نبود. دو سه متری همه با هم حرکت می‌کنیم. بعضی از راننده ها پیاده شدند و دستشان را سایبان صورتشان کرده اند و به انتهای اتوبان نگاه می‌کنند، اما بعد از مکثی دوباره برای فرار از لبه های تیز گرما سوار می شوند. از روی بی حوصلگی رادیو را روشن می کنم. از موجی به موجی دیگر می پرم، جایی را می گیرم که خبر از یک راه بندان در اتوبانی را می دهد. هم چنان که جلو را نگاه می کنم سرم را به رادیو نزدیک تر می‌کنم. مجری زن می گوید: به علت................................. ناگهان صدا قطع می شود. با حرص پیچ رادیو را می چرخانم. موسیقی پخش می کند. خاموش می کنم و دوباره به پشتی صندلی تکیه می کنم. راننده زن با موبایلش حرف می زند، دستش را به علامت اینکه چیزی نمی‌داند در هوا تکان می دهد،به نظر می‌رسد خبر از گرفتاری‌اش می‌دهد. ماشین گاز می خورد، دور موتور بالا می رود، پایم روی پدال گاز نیست. بعد از چند ثانیه آمپر دور موتور به حالت اولش بر می گردد. راننده سمت راستی‌ام با چشمانی گشاد کرده غرق در افکارش جلوی پایش را نگاه می کند. باز حرکت می‌کنیم اما این بار کمی بیشتر.گوشی ام زنگ می زند. پیا مک است! دنده را خلاص میکنم، گوشی را به صورتم نزدیک می کنم، نوشته: خبر داری تو یکی از اتوبان ها.................................بقیه اس ام اس خالی است. صدای هلیکوپتر نگاه ها را به بالا می کشد. نور آفتاب چشم ها را می زند. جوابش را می‌دهم، نمی فرستم. نمی شود. می نویسد پیام شما به مخاطب نرسید!! پسر بچه ماشین جلویی با اسباب بازی های شکل دایناسورش بازی می‌کند. سر یکی را به شکم دیگری می‌کوبد. از باز و بسته شدن شکل دهانش می‌شود فهمید می گوید: بوم... دوف... مرد راننده چهره اش عادی شده و دود سیگارش را از پنجره نیمه باز بیرون می دهد. زن بطری آبش را سر می‌کشد. به من نگاه می‌کند و تعارف می‌کند. لبخند می‌زنم و دوباره اس ام اس می فرستم. باز هم نشد. با حالتی ناراحت گوشی را روی داشبورد می اندازم. گردن یکی از دایناسورها داخل دهان دیگری ست. صدای تلق تلق از داخل موتور می آید. بعد به یکباره ماشین خاموش می شود و به تبع آن کولر. گرما با تمام توان به سراسر بدنم حمله می کند. کمی گیج شده‌ام. استارت می زنم. روشن می شود. باز ماشین ها حرکت می کنند. عرق از پشت گردنم وارد لباسم می شود. می توانم ردش را روی مهره های ستون فقراتم حس کنم.گردنم را به یقه لباسم می کشم. هوا غبارآلود است. باید اتفاقی افتاده باشد یا در جریان افتادن است. موبایلم زنگ می خورد. قلبم برای یک لحظه از ضربان می افتد. الو؟ سلام.... آره خوبم.... کجام؟..........تو راهم.........یعنی چی کجای راهم؟.........چرا اتفاقا تو اتوبانم......چی؟ ماشین پشت سرم بوق می زند. دنده را یک می‌کنم......نشنیدم چی؟......الو صدات نمی آد......بوق اشغال و قطع شد. سعی می‌کنم خودم تماس بگیرم، آنتن نمی دهد. حس می‌کنم دچار توهم شده‌ام. به تابلوی تبلیغاتی ماشین لباسشویی می رسم. مادر و دختر به همه می خندند. بدون صدا و لرزش، هشت کیلویی............... نور آفتاب از روی بدنه ماشین ها به اطراف منعکس می شود. تیرگی هوا بیشتر می شود. اطراف تا جایی که دید دارد بیابان است. درختچه‌های خشک و بد قیافه. چشمانم سراب می‌بیند. از اینکه این مسیر را انتخاب کردم پشیمانم. دچار ترس شده‌ام. بی‌اختیار به آینه نگاه می‌کنم، مردمک چشمم می لرزد. حتما از گرماست. احساس کردم کف ماشین می لرزد. دستم را محکم به فرمان چسباندم. همه این لرزش را حس می کردند، حتی دایناسورها هم ماتشان برده بود. خیلی ها از ماشین پیاده شدند. هرکسی با ترس و تعجب به دیگری اشاره می کرد.لرزش قطع شد. حرکت سواری ها خوشحالی را به جان مردم انداخت. صدای آمبولانس آب دهان زن راننده را به پایین گلویش هل داد. این بار حرکت سیل ماشین ها آهسته وپیوسته بود. همه بهت زده جلو را نگاه می کردند. منتظر بودند چیز غریبی ببینند. غبار بیشتر شده بود. به یاد فیلم های تخیلی افتادم. دلم می خواست با کسی حرف بزنم، کسی بوق نمی زد، صدایی از ماشینی بلند نمی شد. از داخل پنجره کولر بوی گوشت سوخته می آمد. خدا خدا می کردم به یک فرعی چیزی برسم و سر ماشین را به داخلش کج کنم. این احتمالا فقط آرزوی من نبود. کسی سعی نمی کرد از دیگری جلو بزند، می خواستند با هم با‌شند. برای دل خوشی رادیو را دوباره روشن می کنم. آخر اخبار است : ................... آرامش خود را حفظ کنید. معلوم نشد چرا دعوت به آرامش می کند. از آینه دیدم پشت سرم هم غبار گرفته. دیدم کم شده بود. عصبی بودم. موبایل قطع بود. صدای موتور غیر عادی شده بود، ذهنم توانایی تصمیم گیری نداشت البته نیاز به تصمیم خاصی نبود تنها یک راه بود. مشخص نبود کجای اتوبان هستیم. دوباره از حرکت ایستادیم. شیشه را دادم پایین. ذرات گرد و غبار را روی صورتم حس کردم. زن راننده همچنان فرمان را به سینه گرفته بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. مرد سمت راستی پیاده شد، دستی به سرش کشید و محکم روی سقف کوبید. کم کم به تعداد پیاده ها اضافه شد. هرکس تنها یا با همراهش کنار ماشینش ایستاد، سری تکان می‌دادند و به انتهای اتوبان چشم دوخته بودند. من هم پیاده شدم. دایناسورها روی هم عقب ماشین بلا تکلیف افتاده بودند، حلقه ای تیره انتهای اتوبان را دور می زد.....

۴ نظر:

  1. این یکی خیلی مبهم بود
    من نفهمیدم

    پاسخ دادنحذف
  2. گردهمایی اجباری آهن آلات: تشبیه فوق العاده ای بود. می شه یه کم در موردش توضیح بدی؟ کل این داستان چی رو می خواد بگه؟ اصلا ماجرا از چه قراره؟ما اینجا چند نفری داستان رو خوندیم. هرکس یه نظری داد. تصمیم گرفتیم از خودت بپرسیم

    پاسخ دادنحذف
  3. راستی داستان چاپ شده هم داری؟ اگه داری کجا چاپ شده؟

    پاسخ دادنحذف
  4. درور بر شما برو بچه ها
    حقیقت اینکه هدفم همین بود که هر کسی یک نظری داشته باشه. و هرکسی انتهای جاده رو به شکلی که دوست داره ببینه.گاهی اوقات خوب که انتهای داستان رو یه جورایی بگذاری به عهده خواننده.
    از من چندتا داستان توی روزنامه عصر مردم چاپ شده(فقط توی شیراز منتشر میشه) امادر آینده ای نزدیک قرار هست که جاهای بهتری چیزهای بهتری :-) از من چاپ بشه...

    پاسخ دادنحذف