۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نقطه سرخط (قسمت اول)




به نام او
همه چیز از یک آگهی روزنامه شروع شد. اینکه می گویم شروع شد به معنای واقعی کلمه است. قبل از آن چیزی برای آغاز نبود. آگهی کلاس زبان بود. یک لحظه تصمیم گرفتم و فردا موسسه ی زبان بودم. آدم ها از آینده ی خودشان خبر ندارند، این را بارها و بارها شنیده ام، اما خودم شخصا به کسی نگفته ام. اولین باری بود که برای خودم تصمیم می گرفتم و دنبال چیزی می رفتم که دوست داشتم.
روز اول کلاس به خودم گفتم خودش است ! آره از آن حرف هاست. ولی خب چه می شود کرد من هم مثل بقیه. مدت چهار سالی که دانشگاه بودم با نسوان زیادی برخورد داشتم، منظورم از برخورد را که متوجه می شوید؟ رابطه با برخورد فرق دارد. توضیح نمی دهم چون تکراری ست و می دانم همه به روز و آگاه هستید. نکته ی مهم زمان است که تعیین کننده است، حالا می روم سرخط.
داستان ساده است. یکی را می بینی، بعد از او خوشت می آید، همین! و این یعنی گذر زمان. احساسم قابل وصف نبود، نه اینکه آنچنان عاشق و مفتون شده بودم، برعکس احساسی ساده بود که تعریفی نداشت و بعد ها تعریفی شد. هفته ای دو جلسه کلاس برای شروع خوب بود. نسوان های دیگری هم حضور فعال داشتند ولی جریان همان جریان ... اما تو چیز دیگری... بود. استاد همه را به اسم کوچک صدا می زد. وقتی می گفت افسانه! می خندیدم، در واقع لبخند بود. مدتی که گذشت متوجه شدم استاد مرا که صدا می زند او هم می خندد. این جا بود که پایه های تفاهم ریخته شد. دو ترم که گذشت کلاس هایش چهار روز در هفته شد. دو سطح را در یک ترم می خواند. نمی دانم چه شد- این که می گویم نمی دانم واقعی است و هنوز هم نمی دانم- که خودم را توی حیاط موسسه منتظرش دیدم، در روزهایی که کلاس نداشتم. وقتی مرا دید تعجب کرد. اما سعی کرد به روی خودش نیاورد. موقع خداحافظی گفتم : می تونم باز هم بیام ؟ کارم هفتگی همین بود. دیدن و رفتن! دیدن کسی که بعدها عاشقش شدم.
مدتی که گذشت، پنج شنبه ها به دیدنش در شرکت پدرش می رفتم. صبح زود شسته رفته. پنج شنبه ها پدرش خارج از شهر بود. دو سه ساعتی تا آمدن مدیر شرکت آنجا بودم. به قولی پاتوق من آنجا شده بود.
بهار و تابستان را با رویاها و آرزوهای نیم بندمان گذراندیم. بیست و سه ساله بودیم. دفترچه خدمت فرستاده بودم، اول آبان ماه اعزام می شدم. مهرماه را نفهمیدم چگونه گذشت. اما آخرین پنج شنبه را خوب یادم است. یادم است که گریه کردم. اشک از پشت عینک آفتابی ام سرازیر شد. افسانه گریه نکرد. چهره اش غمگین بود ولی گریه نکرد. هنوز مانتو مشکی و روسری رنگی اش که صورت گردش را قاب گرفته بود به یاد دارم. دلم می خواست در آغوش بگیرمش. قدش تا شانه ی من بود و کمی تپل. احساسم قابل وصف نبود، اما این بار نه از سادگی بلکه از پیچیدگی. حال بدی داشتم. از هم جدا شدیم، مثل این بود که میان زمین و آسمان معلق بودم. راه رفتنم دست خودم نبود، بی تردید آن موقع زندگی برایم تمام شده بود.
الان که خودم را در آینه نگاه می کنم و به یاد آن روز می افتم، گوشه ی لبم بالا می رود. این حرکت تمسخرآمیز نیست، اما نشانه ی شادی هم نیست. زندگی وارد مرحله تازه ای شد. ماه اول خدمت که تمام شد. یک شب از پشت تلفن بغض کرده گفت، پدرش اصرار دارد جهت یک دوره کارآموزی برای شرکت به خارج برود. گفت مادرش ناراحت است و دو خواهرش خوشحال. خودش آن موقع غمگین بود، حالا نیست، نپرسیدم، ولی فکر می کنم نباشد. البته از زمان این خبر تا رفتنش حدود شش ماهی گذشت. چند باری که به مرخصی آمدم، در این باره حرف زدیم. ولی تنها حرف بود. قضیه همان دیدن و رفتن بود. راستش را بخواهید من که راضی نبودم، ولی نگفت تو چکاره ای؟ می دانم که دوستم داشت. البته خودش را بیشتر. در موضع بی هویتی باشی و بخواهی مانع از شکل گیری هویت دیگری بشوی سخت است، سخت که نه بی معنی ست. گفت یک سال بیشتر نیست. تا آن موقع تو هم خدمتت تمام شده، وقتی برگشتیم کار پیدا می کنی، من هم هستم از نو شروع می کنیم. فکر کنم منظورش این بود می رویم سر خط. گفتم نه! نرو!... توی دلم گفتم.
ساعت چهار بعد از ظهر است. باد کولر سرم را خنک می کند تا آثار بی رمقی روزه کمتر آزارم بدهد. تا افطار چند ساعتی مانده.
روزی که رفت من سر چهارراه ماشین ها را جریمه می کردم. الان که فکرش را می کنم می بینم اگر نمی رفت و می ماند پای من تا برگردم..................... فکرم را قطع می کنم، نمی شود ولی سعی می کنم. می دانم که فاصله خرابکار است. یعنی به ضررت کار میکند. مثل زمانی که می خواستم کسی را جریمه کنم. اگر بین بردن نوک قلم به سمت برگ جریمه و نوشتن آن فاصله افتاد، متخلف یا تو را فریب می دهد یا از سر دل رحمی می گویی خب این دفعه برو !
شماره تلفنش را با نامه برایم فرستاد. ارتباط از نوع تلفنی و نوشتاری بود. من روز و شب خدمت را به امید رسیدن نامه یا شنیدن صدایش می گذراندم. من اعتراف می کنم که زندگی را سخت گرفتم. بلاخره برگشتم. آمدم، نبود. گفت چند ماه بعد می آید. گفتم باشد. احساس کردم لحن صدایش عوض شده بود. بعضی وقت ها فکر می کنم آن روز گفت : هر وقت دلم بخواهد می آیم.... این شک و تردید آخر کار دستم می دهد، اما فکر کنم گفت نمی آیم. فکر کنم این را گفت. حالم کمی بهم ریخته، دستانم مورمور می شود.
پنج ماه بعد آمد. من هنوز همان شکلی بودم. فکر کنم کمی پخته تر با ذهنی امیدوارتر ولی سرگردان. وقتی آمد این سرگردانی ام را بیشتر دید. خب ناحق نباید گفت، به شکلی حق داشت. گفتم می خواهم دوباره درس بخوانم. چیزی نگفت. ولی بعدا گفت توقع داشته کار دیگری بکنم. فکر کنم منظورش سر خط رفتن بود. خوشحال بودم که قبول کرد و خوشحال از اینکه دوباره با هم هستیم. بعضی شب ها خواب می دیدم بچه ای داریم که هر روز او را به پارک می برم. زنی به او نزدیک می شود، بچه او را مامان صدا می زند، می پرد توی بغلش. به سمت من که می آیند می بینم افسانه نیست. وحشت می کنم و از خواب بیدار می شوم. درخت ازگیلی در حیاط داریم. تقریبا هم سن من است. هر سال خوب میوه میدهد. میوه های سر درخت را نمی توانیم بچینیم. همانجا می مانند تا خشک شوند یا غذای پرنده ها.
چند ماه که از آمدنش گذشت گفت تصمیم تازه ای گرفته...........
ادامه دارد....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر