۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

زنان در قاب عکس (قسمت دوم)


ساعت از نه گذشته بود که جلوی آپارتمان بودم. دلیل خاصی نداشت که آن ساعت آنجا باشم، دستم را داخل جیبم کردم تا از بودن کیف خاطر جمع شوم. به خودم گفتم : آخه بیکاری! مگه تو کیف چی هست که به خاطرش اومدی اینجا؟ نه پولی نه سندی نه چکی، مدرکی، یک مشت عکس و کاغذ. احمق شدی. حالا خیلی راحت کیف و ازت می گیره، یه تشکر خشک و خالی می کنه و پشت در بهت می خنده. به جای این معطلی می رفتی چند تا دربستی می بردی.... به خودم که آمدم نوشته ی واحد شش را جلویم دیدم. ظاهرا آپارتمان مرتب و شیکی بود. ساکت و خلوت. نمی دانم چرا دلهره داشتم. این پا و آن پا می کردم، پشیمان شده بودم، دستم از اختیار خارج شد و زنگ را به صدا درآورد. تمام شد، حالا می شوم عین احمق ها. احمقی درستکار که یک کیف پول خالی را به صاحبش پس می دهد. در که باز شد همان عطر تند تمام سطح صورتم را پوشاند. آن شب به خاطر تاریکی کمی اشتباه دیده بودم. بزرگ تر از من بود. اما بقیه مشخصات همان بود. چشمانش قرمز بود، مثل کسی که ساعت ها گریه کرده باشد. لباس راحتی یک دستی به تن داشت. با همان لحن صدا گفت: بفرمایید...؟ این بار تمایلی به شنیدن صدایش نداشتم. هول شده بودم، نه از ترس. از اینکه بی خودی جلوی در خانه یک نفر ایستاده بودم و زنگ زده بودم. گفتم: بله! یعنی من و یادتون میاد؟ دیشب رسوندمتون اینجا. دیر وقت بود؟ تاکسی؟ احساس کردم رنگ چشمانش برگشت، یک قدم به جلو برداشت، پوستش رنگ پریده بود. اجزای چهره اش جا به جا شد و با مهربانی خاصی گفت: بله، یادم اومد، آوردینش؟ همراهتونه؟ مثل اینکه منتظر بود.می دانست برای چه آمده ام. نکند قبلا توی کیف پولی بوده و حالا آن را از من بخواهد؟ عبارت درستی بود، یک احمق درستکار!! با سر حرفش را تایید کردم. از سر راهم کنار رفت و تعارف کرد. خانه نیمه تاریک بود، گوشه هایی چند آباژور روشن بود. دواتاق سمت چپ آشپزخانه سمت راست و بین اینها پذیرایی با مبلمان و محتویات معمول. جایی که نشستم روشن تر بود اما او ایستاده بود به من زل زده بود. خوشحال تر از چند لحظه پیشش بود. اگر می فهمید کیف خالی ست!!! ... من میرم چای بریزم! نه نگفتم. احتیاج داشتم به چند لحظه تنهایی. خوب که اطراف را دید زدم تازه متوجه قاب عکس ها شدم. همه جا بود. دیوار، روی میز، پشت پنجره. و جالب تر اینکه همه عکس زن هایی بود با شکل ها و حالت های متفاوت. زنانی با چهره هایی متوسط، بلند کوتاه،لباس هایی رنگارنگ، لب و دهانی معمولی، چشمانی مورب و خمارگونه که یا می خندیدند و یا به نقطه ای خارج چشم دوخته بودند. نشست روبرویم. با انگشتان استخوانی اش استکان چای را گذاشت روی میز. ... خوب می تونم ببینمش؟ لطفا؟ ...البته. حتما ! تا کیف را دید چشمانش برقی زد. بازش کرد. سعی کردم دست پیش بگیرم ولی اصلا حواسش نبود. گفتم: چیزی توش نبود، چند تا کاغذ و ...... که دیدم چشمانش دوباره قرمز شد. به عکس ها نگاه می کرد. اما خودش را سریع جمع و جور کرد و دستی روی صورتش کشید. به نظرم رسید ته ریشش بلندتر شد و چهره اش چروک خورده. گیج شده بودم و البته نسبت به او احسساس ترحم می کردم. چرا ؟ نمی دانستم. من در کل آدم احساساتی ام. تحمل ناراحتی کسی را ندارم. اما حالا که باعث خوشحالی این ناشناس شده بودم احساس رضایت می کردم...
ادامه دارد

۱ نظر:

  1. احسان جان من که جذب داستان شدم ... ایول خیلی خوب نوشتی ... امیدوارم تا پایان، داستان هم چنان جذاب باشه.

    پاسخ دادنحذف