۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

زنان در قاب عکس (قسمت اول)


به نام او

مرد خوش پوشی آخرین مسافر امروزم بود. توی تاریکی شب و سیاهی داخل ماشین یقه سفید و برق چشمانش را می دیدم. از صبح تا حالا این سومین دربستی بود که سوار می کردم. به نظر می رسید آدم حسابی باشد، دسته ی کیفش را با انگشتان کشیده اش گرفته بود. امروز کم حرف زده بودم. این موقع از شب دهانم هنوز خیس بود وکلمات زیادی توی بزاق دهانم شناور. مرد حواسش کاملا به بیرون بود. هر از چند متری که از زیر یکی از چراغ های خیابان می گذشتیم برای لحظه ای خطوط چهره اش نمایان می شد. هم سن خودم بود، پیشانی بلندش زیر موهای درهم و برهمش پنهان بود و نوک بینی باریکش زیر نور برق می زد. از شیشه جلو نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: بعید نیست بارون بیاد... عکس العملی نشان نداد، خیابان روبه خلوتی بود و مغازه ها رو به خاموشی.خیلی دلم هوس کرده بود لحن صدایش را بشنوم، از آن راننده هایی هستم که زود جیک وپیک مسافر را در می آورم. مخصوصا اگر دربستی باشد. البته باید اول از همه نگاهی به قد و قواره ی طرف بیاندازم و بعد حرفی بزنم. اگر دیدم خیلی تو دار و بی صداست خیلی گیر نمی دم، ولی بالا بره پایین بیاد باید لحن صدایش را تحویلم دهد بعد پیاده شود. ناگهان صدای آژیر ماشین پلیس تعداد زیادی از حرف ها و کلمه های بزاقم را بخار کرد. ماشین پلیس به سرعت از کنا ما رد شد. از فرصت استفاده کردم، سری تکان دادم و گفتم: این روزا دزد زیاد شده آقا! همین چند روز پیش خونه ی همسایه ما رو خالی کردن! ...از کجا می دونید دنبال دزد بودند؟ پایم روی پدال گاز سست شد، از توی آینه دیدم که به پشت گردنم نگاه می کند. لحن صداش کمی نرم و نازک بود ولی در کل بد نبود. ...هیچی همین طوری گفتم! روبروی یک آپارتمان چند طبقه پیاده شد. در ماشین را که بست باریکی هیکل و بلندی قدش پیدا شد.
فردا صبح اولین مسافری که سوار شد گفت: ببخشید آقا این کیف کف ماشین افتاده! یه خانم معلم بود. چون همیشه روبروی یک دبیرستان دخترانه پیاده می شد حدس می زدم معلم باشد. یک کیف جیبی بلند مردانه بود. یک لحظه به یاد دیشب و آن مسافر قد بلند افتادم. خانم معلم سوار بود، یک آقای ریشی اخمو با پلاستیکی پر از کاغذ و کنارم یک سرباز خواب آلود. کیف را گذاشتم روی داشبورد. به احتمال زیاد رفته بود توی همان آپارتمان. پشت چراغ خطر صدای خش خش پلاستیک مرد اخمو که به خاطر نفس کشیدن بود می رفت روی اعصابم. اول صبح حوصله آدم های بدعنق را ندارم. تازه بدجور فضولی افتاده بود توی جانم تا ببینم توی کیف چیست. مثل همیشه که ثانیه شمار به عددهای آخرش می رسد صدای بوق ماشین ها سر به فلک می کشد، این بار هم تکرار شد و سرباز بی نوا تکانی خورد و چرتش پاره شد. باید بیشتر معطل می کردم ببینم آخرش توی آپارتمان می رود یا نه! بعد از اینکه ماشین خالی از مسافر شد، کناری ایستادم و کیف را مثل کتاب باز کردم. بوی عطر تندی پرزهای بینی ام را سوزاند. داخل کیف چند تا عکس خانم های جور واجور بود که بعد دقت کردم دیدم همه یک نفرند، فقط لباس هایش فرق کرده، با چند تا کاغذ سفید که روی یکی از آنها نوشته بود: آپارتمان زیبا واحد شش... به اطرافم نگاهی انداختم و کاغذها و عکس ها را برگرداندم سرجایش و کیف را گذاشتم زیر صندلی خودم. ادامه دارد.....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر