با صدای باز شدن در بچه ها به سمتش دویدند، کیف قهوه ای رنگ خاک خورده اش را زمین گذاشت و هر دو آنها را بلند کرد و بوسید. دختر کوچکش با دستان ظریف خود گچهای به جا مانده از کلاس را از روی پیشانی اش پاک کرد و پسرش سر را روی شانه های خسته اش گذاشت.
امروز خسته تر به نظر می رسید؛ با دیدن همسرش لبخندی زیبا بر لبانش نقش بست. با آن که خیلی خسته بود کمی با بچه ها بازی کرد و بعد به عادت همیشه گوشه ای نشست وبرگه های امتحانی را بیرون آورد، نگاهی به خودکار قرمز انداخت، جوهر نداشت، از داخل کیف خودکاری دیگر بیرون آورد. دو سه برگه تصحیح کرد و بی خیال بقیه شد، دستی روی صورت زبر خود کشید و بار دیگر به خودکار قرمز نگاهی انداخت.
همسرش برایش یک لیوان چای آورد. زیاد چای می نوشید آن هم لیوانی. همسرش هنوز جذابیت خود را حفظ کرده بود، مژه های بلند و زیبا که به شکل اسرارآمیزی پشت عینک زیباتر به نظر می رسید. چشمهایی که هر لحظه می توانست او را به دنیایی دیگر ببرد و پوست سبزه اش که از خود عطر خاصی تراوش می کرد که تنها او احساس می کرد. ولی در تردید بود که آیا او هم برای شریکش هنوز انسان سابق است یا نه ؟ زن بلند شد و بچه ها را صدا زد تا به او در چیدن میز شام کمک کنند. چای را تا ته خورد. لیوان را جلوی چشمانش گرفت و زن و بچه هایش را از میان لیوان نگاه کرد.
می دانست که او در خانه تلاش بی وقفه ای برای بهتر کردن هر چه بیشتر زندگی می کند، با تمام مشکلات او ساخته بود، از آخرین دفعه ای که برایش هدیه خریده بود مدت زیادی می گذشت. روزهای اول زندگی همیشه در این فکر بود که به هر مناسبتی که شده برای او حتی یک شاخه گل بخرد. اما حالا این رسم به یک خاطره از آن دوران تبدیل شده بود. شاید به خاطر این بچه ها بود که چیزی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد. تاحالا از او نپرسیده بود، همیشه در سکوتی خاص به سر می برد. این سکوت را از روز اول خواستگاری به یاد داشت،
همسری که همیشه دوست داشت : سر به زیر و مهربان با نگاهای زیرکانه…..
با صدای آرام بخش او به میز شام دعوت شد، آن قدر صدایش برای او لذت بخش بود که صبح ها وقتی او را برای رفتن به مدرسه صدا می زد، برای اینکه چندین بار صدایش را بشنود خود را به خواب می زد.
مثل همیشه مراسم صرف شام با زیبایی همیشگی خودش برگزار شد، خستگی مانع از آن نشد که در شستن ظرف ها کمکش نکند. وقتی که کنارش ایستاده بود همان بوی خاص را احساس کرد، یک حالت نشاط آور به او دست داد، دستانش با لطافت و مهارت روی ظروف حرکت می کرد، گرمی این دست ها را بارها روی بدنش حس کرده بود. دستش را گرفت و به چشمانش خیره شد، برق چشمهایش توان حرف زدن را از او می گرفت؛ اما به خود جرات داد و از او پرسید که آیا از زندگی با او راضی است؟ خواهش کرد که با صداقت پاسخ دهد. زن سرش را آرام به صورت مرد نزدیک کرد . گونه هایش را بوسید و گفت که بچه ها را به رختخواب ببرد... از سوال خود پشیمان شد، فکر کرد کار بچگانه ای کرده است. چراغ اتاق بچه ها را که خاموش کرد، دوباره به خلوت خود بازگشت و شروع کرد به تصحیح برگه های امتحانی.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که همسرش کنارش نشست، نگاهش کرد، خودکار قرمز را از دستش گرفت و به شانه اش تکیه کرد. از بچه ها گفت، از خانه گفت، از شام، از لباس، از کوچه، از خیابان و..... به خودش که رسید شب از نیمه گذشته بود و در میان تاریکی موهای بلندش روی شانه های مرد برق می زد.
صبح ساعت از هشت گذشته بود که هر دو با صدای بچه ها بیدار شدند……..
Du weisst meiner Meinung darueber, oder?
پاسخ دادنحذفSehr schoen mein lieber :*
سلام
پاسخ دادنحذفخیلی ملموس و باور پذیر بود
فرزانه به من گفته بود که این داستانتون خیلی زیباست. آفرین بر قلم شما
من هم موافقم
پاسخ دادنحذفحق با دوست ماست
زیبا بود